#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_133
- بله اقا ..؟چيزي مي خواستيد؟
- اين در چرا قفله ؟
زينب اب دهانش را قورت مي دهد و با من من مي گويد:
- مي دونيد..راستش حاج خانوم گفتن كه ...
در همين هنگام عصمت كه به بهانه اوردن چند دست لباس از پله ها بالا امده است براي نيش زدنم در ميان حرفهاي زينب مي ايد و مي گويد:
- اونجا اتاق بچه است ...براي همين قفله
پارسا متعجب و عصبي مي گويد:
- اتاق بچه ؟اينجا كه اتاقه مهنازه
عصمت خنده اش را با گاز گرفتن لپش از درون كنترل مي كند و مي گويد:
- حاج خانوم گفتن تمام وسايل مهناز خانومو بياريم اتاق شما اقا ...ما بي تقصريم...
و بعد براي اينكه خودش را به بيخيالي زده باشد مي گويد:
- لباساتونو اقا از خشكشويي براتون گرفتم ..بذارم اتاقتون ؟
پارسا انقدر عصباني است كه ديگر هيچي چيزي را نمي بيند و نمي شنود و به سرعت به طبقه پايين مي رود
لبخند كريح عصمت بيشتر رنگ مي گيرد و مي گويد:
- وا اقا چرا همچين كرد؟ ...اقا و خانوم ديگه زن و شوهرن ..اين كه ناراحتي نداره
زينب با حرص ارنجش را به پهلوي عصمت مي زند و مي گويد :
- اون زبونتو نيش عقرب بزنه كه انقدر تلخه..اخه چه وقت لباس اوردن بود ؟...
هنوز نفهميده ام كه چه شده است ..با ترديد قدمي به سمت اتاق پارسا بر مي دارم و دستگيره در را حركت مي دهم و در را باز مي كنم ...
در جا خشكم مي زند ...و با ناباوري قدم به داخل اتاقش مي گذارم..انان به اتاق اين بدبخت هم رحم نكرده اند ...
تمام پرده هاي اتاقش..ميز كارش و حتي تخت خوابش را عوض كرده اند...تختي سفيد با تاجهايي طلايي كه حال دو نفره شده است
صداي داد و بي داد پارسا كل خانه را برداشته است اما من هنوز با ناباوري به جاي جاي اتاق نگاه مي اندازم ..عصمت براي لذت بردن هر چه تمامتر وارد اتاق مي شود و ..لباسهاي در دستش را به سمت كمد لباسها مي برد و درش را باز مي كند و مي گويد:
- اخ ببخشيد اشتباهي در كمد لباساي شما رو باز كردم
و با خنده زير زيركي لباسهاي را در كمد بغلي مي گذارد و با چشم ابرو امدني از كنارم مي گذرد و از اتاق خارج مي شود...
اهسته و سر در گم به سمت كمد لباسها مي رم...فقط يك دست از لباسها ...لباس من است بقيه لباسها را براي اولين بار است كه مي بينم ..قلبم هر لحظه اماده ايستادن است ...كه با بسته شدن در اتاق و چرخيدن به سمت پارسا كه با اشفتگي و چشمان بسته به در بسته تكيه داده است از شوك خارج مي شوم ...و با صداي لرزاني مي گويم:
- اين يعني چي؟
چشمانش را باز مي كند و بي توجه به من به تمام تغييرات اتاق نظري مي اندازد ..او هم باورش نمي شود ...
romangram.com | @romangraam