#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_132
- مگه چيكار كردم اقا ؟
- ادم به اين گندگي رو نمي بيني كه كنارم وايستاده ؟
- اقا من كه سلام كردم
- اره جون خودت...ديگه اين طور بي ادبي رو ازت نبينم... كه اگه تكرار بشه خودم مي ندازمت بيرون
عصمت كه كاردش مي زدند خونش در نمي امد..به زور معذرت خواهي مي كند و به اشپزخانه پناه مي برد پشت بندش زينب اسپند به دست و با يك لبخند به سمتمان مي ايد و مي گويد:
- اقا مبارك باشه ..خانوم مبارك باشه
باز هم زينب ..حداقل با كارش يادمان اورد مراسم عزا نبوده ايم ..
پارسا زير لب سلامي مي دهد و مي پرسد:
- حاج خانوم كجاست ؟
- سرشون درد مي كرد ..رفتن بخوابند
پارسا لبانش را تر مي كند و با تمسخر مي گويد:
- اين حاج خانومم نمي دونم چرا تو اين روزا فقط سرش درد مي كنه ...
به قصد بالا رفتن از پله ها دستم را روي نرده نقره اي رنگ مي گذارم پارسا نزديكم مي شود و رو به زينب مي گويد:
- مهناز خسته است ديگه براي ناهار پايين نميايد ...يه چيزي براش درست كن بيار بالا
- چشم اقا
پايم را روي دومين پله مي گذارم كه خود را به من مي رساند و زير بازويم را مي گيرد ...حس بدي بهم دست مي دهد ...كه همراه با اين حس تمام تنم هم كوره اتش مي شود ....با اين حال ...ارام و با كينه مي گويم:
- دستتو بكش كنار خودم مي تونم
اهميتي نمي دهد و يك پله بالاتر از من در حالي كه دستش هنوز زير بازويم است مي رود مي گويد:
- بيا بالا
وقتي مي بينم براي حرفهايم قد ارزني هم ارزش قائل نيست ...مجبور به تحمل مي شوم و تا اخرين پله با كمكش بالا مي روم .وارد راهرو كه مي شويم..گوشيش زنگ مي خورد ..دستش را از زير بازويم بيرون مي كشد....نفسم را راحت بيرون مي دهم و به راه خود ادامه مي دهم و به سمت اتاقم مي روم .اما ...او مي ايستد و جواب تلفنش را مي دهد..دست بر روي دستگيره مي گذارم و حركتش مي دهم ..اما در باز نمي شود..دوباره حركتش مي دهم .و مي فهم در قفل است ..با گنگي سرم را به سمتش بر مي گردانم ...
با گفتن تا عصر مي ايم شركت تماسش را قطع مي كند و به سمتم مي ايد و سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- چي شده؟..چرا نمي روي تو اتاقت ؟
دستم را از روي دستگيره بر مي دارم و مي گويم:
- باز نميشه
تعجب مي كند و با اخم چون من چندين بار دستگيره را حركت مي دهد...و بي تامل زينب را صدا مي زند
زينب نفس زنا از پله ها بالا مي ايد و مي گويد:
romangram.com | @romangraam