#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_131
چندبار پشت سر هم بوق مي زند تا در باز بشود... دقايقي طول مي كشد.. گوشيش زنگ مي خورد و جواب مي دهد..همزمان در باز مي شود و با يك دست دنده را يك مي كند و ماشين را به داخل حياط مي راند و با گوشيش حرف مي زند:
- سلام...گفتم ديگه امروز تماس نمي گيري
.............
- اوهوم..دقيقا چند ماه؟
...........
- نه قبلا چرا فرق مي كرد ولي حالا مشكلي برام پيش اومده كه با وجود اين چند ماه ..راحت تر مي تونم تحملش كنم
............
- نه چيز مهمي نيست...ببين من بعدا باهات تماس مي گيرم...و مفصل راجع بهش باهات حرف مي زنم
......
- كاري نداري ...خداحافظ
با قطع تماس ..به عمارت چشم مي دوزم..سوت و كور است با تجسم اينكه حاج خانوم هر ان اماده كشتن من است پوزخندي به لبانم مي ايد ..كه از ديد پارسا پنهان نمي ماند ...او كار خودش را كرده و مرا به خانه اورده ...فعلا هيچ كاري از دستم بر نمي ايد ..جز اطاعت
پياده مي شود و ماشين را دور مي زند و در سمت مرا باز مي كند و مي گويد:
- مي توني بياي يا به زينب بگم بياد كمكت؟
از اينكه اينگونه با من ..همچون يك كودك يا يك كالا برخورد مي كند... دلگير و ناراحتم و چون مي دانم جواب مي خواهد ..با غضب بدون انكه نگاهش كنم در را بيشتر باز مي كنم و مي گويم:
- هنزو پاهام سالمه..نياز به كمك هيچ كسي ندارم
سرش را تكاني مي دهد و در عقب را باز مي كند و پالتو و كيفش را بر مي دارد...و اماده منتظر من مي ايستد ...در دل به بخت خودم لعنتي مي فرستم و زير لب در حالي كه پياده مي شوم مي گويم:
- اقا بالا سر هم پيدا كردم
هم قدم با من به راه مي افتد...از اينكه همراه من است احساس خوبي ندارم بخصوي كه بايد نگاههاي پر تمسخر عصمت و غمگين زينب را تحمل كنم..بيشتر از همه نگاههاي حاج خانوم كه جز كينه و نفرت نيست
دم در ورودي كسي به استقبالمان نمي ايد ...به طور يقين حاج خانوم در قهر به سر مي برد و از اتاقش تا مدتي كه در جلوي ديدش باشم خارج نمي شود..اينم هم نوعي از اعتراض كردنهايش است كه كسي برايش تره هم خرد نمي كند .
.پا كه به داخل سالن مي گذاريم عصمت از در اشپزخانه خارج مي شود و به پارسا سلام مي كند و مرا ناديده مي گيرد و مي خواهد دوباره به اشپزخانه برگردد كه پارسا با لحن تندي مي گويد:
- عصمت چشمات مشكل داره ..يا خودتو زدي به اون راه ...يا كلا اصلا ادب بارت نيست ..كه اگه اينطوره خودم يادت بدم ؟
عصمت كه انچنان رنگ باخته و رنگ به رو ندارد با ترس مي گويد:
romangram.com | @romangraam