#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_130


با دست او را به عقب پس مي زنم و صاف مي شوم..غد بازيم از براي چيست ..خودم هم نمي دانم ...

دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:

- همه دارن نگاهون مي كنن مهناز ..برو تو ماشين

از وجودش ان هم در اين نزديكي عصبي مي شوم ....برمي گردم و با مشت به شانه اش ضربه اي مي زنم و با فرياد مي گويم:

- برو بمير

مي خواهم باز با ان ضربه هاي كم توانم او را بزنم كه مچ دستم را مي گيرد و مي گويد:

- بزار اول برسونمت خونه.... بعد مي رم از دست همتون يه گوشه ميميرم ...

جاني در من نمانده ...وادار به حركتم مي كند ...سرسخت است و لجباز ...در را كه باز مي كند با تشر مي گويد:

- بشين

ناراحت مي شوم و بالاجبار مي نشينم و خود باز مي گردد تا پالتويش را از زمين بردارد..





پشت فرمان كه مي نشيند نگاهش به استين پالتو مي افتد و با ترديد دستي به روي قطره خون مي كشد و مي گويد:

- جاييت زخمي شده ؟

دستانم را چون كودكان در پالتويم فرو مي برم و به بيرو ن خيره مي شوم ...

- با توام

شانه هايم را بالا مي اندازم و جوابش را نمي دهم

- چرا دستاتو تو جيبت كردي ..دستات زخمي شدن ؟

نفسم را بيرون مي دهم ..من با اين ديوانه نمي خواهم حرف بزنم ...حتي اگر خودش را بكشد ...

همچنان به بيرون خيره ام كه مچ دستم را مي گيرد و مي خواهد دستم را ببيند كه به زور نمي گذارم ....احساس مي كنم هر دو در پي خالي كردن عصبانيتمان ان هم به اين شكل كودكانه و احمقانه هستيم ...





وقتي لجبازيم را مي بيند با فرياد سرم داد مي زند و مي گويد:

- دستاتو بيار بيرون

حاجي بس نبود پسرش هم به ان اضافه شده بود...با چشماني كه دوباره پر از اشك شده بودند ..دو دستم را چون كودكان مقابلش مي گيرم ...با ديدن دستان سالم ... ..پالتويش را بر روي صندلي عقب پرت مي كند و بي حرف و عصباني به سمت خانه حركت مي كند

فصل پانزدهم:

romangram.com | @romangraam