#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_129
- شوهرت
چون بي پناهان و تحقير شدگان ..چندين بار پلكهايم را مي بندم و باز مي كنم و دست اخر براي چزاندنش مي گويم:
-نكنه با دوتا امضا باورت شده كه خبرايه؟اگه به خاطر بچه ام نبود
ناگهان چنان بازوهايم را مي گيرد و با عصبانيت در چشمانم خيره مي شود كه لحظه اي احساس مي كنم از شدت درد نيمي از بدنم فلج شده است...
- منو هوا برنداشته مهناز ...از دست تو و حاجي ديگه اعصابي برام نمونده...تنها مشكلم اينكه از اين به بعد اگه بلايي سرت بياد .من بايد جواب گو باشم ...حوصله اين چيزا رو ندارم ..وگرنه به درك كه از درد داري ميمري ..به درك كه به زور زنم شدي..به درك كه بايد منو تحمل كني ...
طاقت حرفهايش را ندارم...اين بغض و تنهايي.... از سر صبح گلويم را خفه كرده است .....حال كه كار تمام شده است و ديگر كسي نيست..احساس مي كنم كه قصد رها شدن دارند...
او داد مي زند و من اشكها را به همراه بغض چند روزه ام فرو مي ريزم ...ماشينها مي گذرند..و گاهي بوقي مي زنند..در اين بزرگ راه او هم فرصت رها سازي حنجره اش را پيدا كرده است ....
هوا سرد است..و فشارم به شدت پايين..مي لرزم ان هم واضح.. طوري كه لرزش دستان و لبهايم ديگر در اراده ام نيستند .
حالم را مي فهمد و قدمي به عقب مي رود و بازوهايم را ول مي كند...پالتويش را در مي اورد و بيشتر به من نزديك مي شود...يك سرو گردن از من بلند تر است...ارام پالتو را روي شانه هايم مي اندازد......هيچ احساسي به او ندارم...تمام لحظات محضر را به ياد مي اورم..خيلي بي كس بودم..خيلي
...صورتم خيس خيس ميشود ...هنوز دستانش را روي لبهاي يقه پالتوش ثابت نگه داشته است ....حرفي براي گفتن نيست ...سرم پايين است و او مستقيم به من نگاه مي كند ...خودش هم مي داند كه تند رفته است ...
- منو ببر بيمارستان
- انقدر لج نكن بذار ببرمت خونه ...
- مي خوام برم پيش بچه ام
- يه نگاه به رنگ و روت بنداز
حرف زدن با او بي فايده است دستم را بالا مي برم و پالتويش را از روي شانه هايم به عقب مي لغزانم و مي خواهم به راهم ادامه دهم كه باز مانعم مي شود..رو در رو و سينه به سينه
- دختر چرا به فكر خودت نيستي ؟
- اگه بري كنار هستم
نفسش را چندين بار بيرون مي دهد و جدي مي شود و مي گويد:
- برو تو ماشين
- نمي رم..برو كنار
- داري از درد و سرما مي لرزي..چرا خودتو به نفهمي زدي ؟
پهلوم به شدت درد مي گيرد..دست به پهلو مي شوم و جوابش را نمي دهم..قدم اول را كه بر مي دارم ..ديدم تار مي شود...سرجايم مي ايستم ...دل پيچ و ضعف و درد ...تمامي ندارد
كمي به سمت جلو خم مي شوم..شايد كه حالم بهتر شود ...اما بي فايده است ...قادر به ايستادن..آن هم در اين سرما... نيستم ..دستم را دراز مي كنم و مي خواهم لبه جدول كشي بنشينم... كه از پشت سر.... ارام كمرم را مي گيرد و مي گويد:
- اينجا نشين ..سرده ..بيا بريم تو ماشين ...
romangram.com | @romangraam