#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_128
نگران مي شوم و مي خواهم به سمتش بچرخم كه از درد پهلو چشمانم را مي بندم و نمي توانم درست بچرخم و مي گويم:
- ميگم برو بيمارستان
عينكش را روي چشمانش مي گذارد ...و خود را به بي خيالي مي زند..گويي صدايم را نمي شنود
- با توام
از سكوتش حرصي مي شوم و مي خواهم سرش فرياد زنم كه مي گويد:
- با اين وضعت دو دقيقه هم اونجا نمي توني سر پا وايستي
- اين كه مي تونم وايستم يا نه رو.....خودم تشخيص مي دم..نه تو
حرفهايم رويش تاثيري ندارند...او كار خودش را مي كند .لبانم را از حرص و درد بهم مي فشرم و چشمانم را مي بندم و به ناچار به عقب تكيه مي دهم كه مي گويد:
- امروز و استراحت كن ..اگه فردا بهتر شدي مي برمت
با همان چشمان بسته و در حال حرص خوردن مي گويم:
- لازم نكرده تو منو جايي ببري ..از اولم اشتباه كردم كه سوار ماشينت شدم ...
تا اين را مي گويم با خونسردي ماشين را به كناري مي برد و پا روي ترمز مي گذارد و مي گويد:
- برو
چشمانم را باز مي كنم و با عصبانيت به او نگاه مي كنم
- چرا داري بر و بر منو نگاه مي كني ؟پاشو برو ديگه مادر فداكار
تعلل نمي كنم و نمي گذارم كه فكر كند كه بي دست و پا هستم..دستگيره در را مي كشم و پياده مي شوم...سوز بدي به صورتم مي خورد ...و جاي بخيه ها از درد تير مي كشند ..گويي بدنم را نصف كرده باشند ...
در خلاف جهت ماشين با قدمهاي سست و متزلزلي به راه مي افتم ..صداي بسته شدن را مي شنوم ..به عقب باز نمي گردم..صداي قدمهايش كه به گوش مي رسد..سعي مي كنم قدمهايم را تند تر كنم ..اما بازويم كشيده مي شود و من از درد خم مي شوم و داد مي زنم:
- چرا دست از سرم بر نمي داري؟كارتونو كه كرديد... بذاريد حداقل به درد خودم بميرم
- برگرد تو ماشين
بازويم را از دستش بيرون مي كشم و مي گويم:
- نمي خوام ..ولم كن
خودش را كنترل مي كند و مقابلم مي ايستد و مي گويد:
- ميگم حالت خوب نيست برو تو ماشين
دستانم را در جيب پالتويم فرو مي كنم و مي گويم:
- به تو چه...نمي خوام..اصلا تو چيكارمي كه بهم امر و نهي مي كني ؟
با عصبانيت در چشمانم خيره مي شود و مي گويد:
romangram.com | @romangraam