#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_127


اما بلافاصله با صداي صدر ..پلكهايم را از هم باز مي كنم ...و به اويي كه سفته ها را به سوي گرفته خيره مي شوم





- ببخشيد داشت يادم مي رفت

با ناراحتي و بغض... دستم را از روي پهلوي بر مي دارم و سفته ها را از او مي گيرم و مي گويم:

- معامله كثيفي بود

اخم ظريفي مي كند و با يك ببخشيد ارام ... از پله ها پايين مي رود

همزمان نگاهم به نگاه پارسا كه پايين پله ها ايستاده است مي افتد ..نگاهي كه به من نيست..و تنها به سفته هاي در دستم است...دستم رفته رفته به مشت تبديل مي شود و سفته ها را در ميانش مچاله مي كنم ...





سري از روي نارضايتي تكان مي دهد و به سمت ماشينش مي رود ..

از محضر كه بيرون ميايم ..حاجي و صدر به همراه سعيد رفته اند ...خبري از ماشين پارسا در ان طرف خيابان نيست ..دستم را با همان سفته هاي مچاله شده در جيب پالتويم فرو مي برم و سرم را پايين مي اندازم...

كه با صداي بوق ماشينش به خود مي ايم و سرم را بالا مي گيرم ...ماشين را درست جلوي پاهايم متوقف مي كند و ..خم مي شود و در را برايم باز مي كند





با حس انزجار از خود ...به سختي سوار مي شوم و در را مي بندم و به عقب تكيه مي دهم و نگاهش نمي كنم....اما نگاه خيره اش را به راحتي مي توانم بر خود حس كنم ..





بخاريش را زياد مي كند و دريچه هايش را به سمتم مي چرخاند... و دنده را جا به جا مي كند و راه مي افتد...همين كه حرفي نمي زند خيلي خوب است ...

فكر مي كنم از گرماي داخل ماشين يا خستگي و كوفتگي بيش از اندازه ام است ...

كه قدرت باز نگه داشتن پلكهايم را ندارم...و دوست دارم كه بخوابم





با تمام اين اوصاف متوجه تغيير مسير حركت ماشين مي شوم و سرم را به سمتش مي چرخانم و مي گويم:

- راه بيمارستان از اين طرف نيست

سكوت مي كند و به نرمي فرمان را مي چرخاند و به سمت خانه حركت مي كند

romangram.com | @romangraam