#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_126
- وكيلم ؟
ذهنم به گذشته باز مي گردد..يك بار اين بله را داده ام ..ان هم با عشق ..اما اين بار ..اين بله ..بله جان دادنم است ...
بار ديگر مي پرسد سرم را كمي بالاتر مي اوردم..سعيد در استانه در ايستاده و با اينكه به قول خودش پشت لبانش سبز شده ..باز قرمزي چشمانش را نمي تواند از من پنهان كند ...به احتمال زياد او تنها كسي است كه داخل اين اتاق دلش برايم مي سوزد ...
و شايد براي دلخوشي او است كه بي اراده لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:
- بله
فصل چهاردهم:
همه چيز تمام شده است..احساس بدي دارم .نمي دانم شايد هم بي تفاوتي ايست... يك نوع خلع كه با هيچ چيزي نمي تواند پر شود...
حاجي و صدر زودتر پايين مي روند.... سعيد كه بلاتكليف است هي دور خود مي چرخد و اين طرف و ان طرف مي رود و دست اخر به حاجي و صدر ملحق مي شود و به پايين مي رود ..
اما پارسا..متفكر به عقب تكيه داده است و گوشي در دستش را .. روي زانو گذاشته....مي چرخاند ...
با اينكه مي دانم اين پارسا همان پارساست ..اما چيزي مانع مي شود كه بخواهم مستقيم در چشمانش نگاه كنم
اين لاغري هم.... كمك حالم شده كه بيشتر خودم را جمع و جور كنم ..و تمام سنگينيم را بر روي دسته مبل فرسوده اتاق بياندازم ...به اين نشستن فراي همه اين حرفها هم احتياج دارم....درد بخيه ها بي حال و رنجورم كرده است...كه به حرف مي ايد
- حالا ميگي ؟
نگاهم نمي كند..نگاهش نمي كنم
- بايد برم بيمارستان
- خودت گفتي بعد از محضر
حرفهايش را مي شنوم ..اما سوالي كه از ابتدا ....در ذهنم بودهاست را از او مي پرسم:
- اگه منو نمي خواستي و مطمئن بودي كه نميام...پس چرا حاضر شدي كه ؟
- جواب سوالم اين نبود
سكوت مي كنم ...و او كه از جواب دادنم نا اميد شده است ..با يك حركت بر مي خيزد و مي گويد:
- بلند شو مي رسونمت
دسته مبل را محكم مي چسبم و به ارامي بر مي خيزم ..عصبي پوزخندي مي زند و مي گويد:
- جونيم داري كه بري بيمارستان ؟
بي حرف و به جان در امدني ...قدمهايم را بر مي دارم و از كنارش رد مي شوم و او كه با اين حركتم متوجه شده است كه ...حرفهايش اصلا برايم مهم نيست و كمكي به او ندارم ...
با قدمهاي بلندي از كنارم مي گذرد و با سرعت از پله ها پايين مي رود..دست به پهلو مي شوم و از نبود بقيه... وقت را غنيمت مي شمارم و دست ديگر م را به چهار چوب تكيه مي دهم و چشمانم را براي مدت كوتاهي روي هم مي گذارم
romangram.com | @romangraam