#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_125


- اره والا مگه تو بخندوني..حالا مطمئني درست اومدي؟

سعيد با گيجي مي پرسد :

- چطور مگه؟

-گلات يه ربان مشكي كم داره..اخه ادم با اين گلا مياد؟

سعيد نگاهي به دسته گل مي اندازد..صدر با خنده از اتاق خارج مي شود..و حاجي با تاسف و عصبي به سعيد خيره مي شود..و به دنبال صدر بيرون مي رود

به خنده مي افتم..دلم براي سعيد مي سوزد .... مثلا مي خواسته كاري كرده باشد ...براي همين مي گويم:

- خيلي قشنگه ..دستت درد نكنه

شاد مي شود و با خنده به پس كله اش دستي مي كشد و مي گويد:

- آ همينه ...اين گل براي توي نمي دونم چرا اينا انقدر خودشونو تحويل گرفتند ..

.با لبخندي بار ديگر دستمال را به زير بينيم مي كشم و او گل را در نزديكترين جا به من قرار مي دهد..به راستي كه اين دسته گل تنها يك ربان مشكي كم دارد ..كه مراسم را به يك مراسم ختم دردناك تبديل كند...از همين حالا دلم براي زن سعيد با اين سليقه اش مي سوزد

حاجي باز مي گردد و با حالتي عصبي مي گويد:

-حاج اقا زودتر تمومش كنيد..تا اخر شب كه وقت نداريم...سعيد مگه نبايد تو حجره مي موندي ؟چرا اومدي اينجا؟

سعيد دلگير مي شود و بعد از كمي رنگ به رنگ شدن مي گويد:

- حجره رو سپردم دست محمود

- محمود اخه ادمه ...

سعيد ديگر چيزي نمي گويد و به ديوار كناري تكيه مي دهد..پارسا ناراحت مي شود و من باز برمي گردم به همان حال قبليم...اين مرد بي احساس ترين موجود روي زمين است

قبل از خوانده شدن خطبه حاج اقا مي گويد:

-مهريه عروس خانوم چند سكه است؟

حاج اقا كه انگار حاتم بخشي كرده باشد مي گويد:

- يه سكه

سعيد دست به سينه مي شود و با ناراحتي به زمين خيره مي شود

حاج اقا نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:

- درسته عروس خانوم؟

سرم را تكاني مي دهم و حرفي نمي زنم

سعيد ديگر در اتاق نمي ماند ...غم عالم به دلم چنگ مي زند..خطبه خوانده مي شود...تمام انگشتان دستم از سرما و افت فشار سِر و سرد مي شوند ..

از خطبه عقد چيزي نمي فهم و نمي شنوم ..جز پايانش كه مرا مورد خطاب قرار مي دهد و مي پرسد:

romangram.com | @romangraam