#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_124
برمي خيزد و وارد اتاق مي شود ...
يك سفره عقد قديمي و رنگ رو رفته...با يك مبل دونفر جمع و جور ...پارسا عصبي و كلافه نشسته بر روي مبل .... با پاي راستش ضربه هاي ارامي به پايه ميز مقابلش مي زند و با خود فكر مي كند ...هنوزكسي وارد اتاق نشده است ...
از درد و سرما توانم رفته رفته از بين مي رود..با اين وجود مي خواهم تا اخرين لحظه از پا نيفتم ... با خجالت مي روم و كنارش با كمي فاصله مي نشينم و سرم را پايين مي گيرم و با صداي ارامي مي گويم:
- فقط به خاطر بچه امه
حرفي نمي زد.... از درد بخيه ها و درد قلبم ...چشمانم را روي هم مي گذارم و با نا اميدي مي گويم:
- هر وقت كه احساس كردي دلت پيش كسي گيره كرده...برو ..مي دونم زندگي توام خراب شد...اما خودتم نخواستي كه مقاومتي كني ...در هر صورت هر وقت خواستي بري ..برو ..من مانعت نمي شم ...الانم بنا نيست كه سد راه زندگيت باشم.
اشك از گوشه چشمانم بي اراده سرازير مي شود و او بي تامل از اتاق خارج مي شود..
.دست خودم نيست اين اشك لعنتي تمامي ندارد..اگر هم نباشد دق مي كنم
دقايقي مي گذرد و انان مي ايند دستمالي را از جعبه بيرون مي كشم و زير چشمان و بينيم مي كشم .
حاج اقايي كه قرار است صيغه را بخواند لبخندي مي زند وارد اتاق مي شود .حاجي و صدر همان دم در اتاق مي ايستند.... اخر اتاق خيلي كوچك است ..
مرد كه حالم را مي بيند كمي مزه پراني مي كند..اما لبخندي به لبهايم نمي ايد...وقتي مي بيند تمام كارهايش بي نتيجه است رو به حاجي مي گويد:
- عروس خانوم قوم و خويشي ندارند...؟
اشكها ...كمي محكم ترم كرده اند:
- نه حاج اقا... من كسي رو ندارم...شما بفرمايد صيغه رو بخونيد
لرزش چانه ام را به سختي كنترل مي كنم
ناراحت مي شود و بسم الله مي گويد و مي خواهد صيغه را بخواند...كه ناگهان صداي برخورد محكم در ورودي سالن ...به ديوار... همه مان را از جا مي كند ..پار سا از جايش بلند مي شود ... صدر و حاجي به بيرون نگاه مي كنند ..در كسري از ثانيه ...دسته گل بزرگي از گلايولهاي سفيد ... جلوي چهار چوب در نمايان مي شود و بعد صورت درهم سعيد كه دستش را روي پيشاني و بينيش گذاشته
همه مات او كه مي گويد:
- دير كه نرسيدم؟
محضر دار به خنده مي افتد و مي گويد:
- نه اتفاقا به موقع اومدي ..مگه تو اين جمعو بخندوني ..حالا....سالمي الحمد الله ...يا درمونو فرستادي اون دنيا ؟
- حاج اقا جنس دراتون از چيه ؟فكر كنم از اينجا به بعد...بايد يه راست برم بيمارستان
پارسا كه به زور در اوج عصبانيتش ...خنده اش را كنترل مي كند .... مي گويد:
romangram.com | @romangraam