#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_123


- باشه ..ميگم..اما بعد از محضر

دست به سينه مي شود و به ماشينش تكيه مي دهد و نگاهم مي كند و مي گويد:

- من پدرمو ميشناسم..بگو چيكار كرده كه راضي شدي ؟

لبانم را با زبان تر مي كنم و مي گويم :

- من....من خودم خواستم

ابتدا پوزخندي مي زند و ناگهان به خنده مي افتد و مي گويد:

-تو؟..تو خواستي...خود خودتي ؟رو پيشوني من چي نوشته؟نوشته احمق؟

برمي گردم و به محضر نگاهي مي اندازم و سپس با درماندگي نگاهم را به سمت پارسا كه مثل هميشه نيست مي چرخانم و مي گويم :

- مجبورم..اذيتم نكن...خواهش مي كنم

اشكهايم اماده سر ريز شدن هستن

- مهناز ..بگو توي اون برگه چي نوشته شده؟

- تو رو به روح برادرت قسم......انقدر ازم نپرس.. بلند شو بيا

تكيه اش را از ماشين مي گيرد و مي گويد:

- داري اشتباه مي كني؟

-الان وقت فكر كردن به درست و اشتباه بودن كارامو ندارم...

- نمي خواي بگي؟

سكوت مي كنم..نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد:

- مي دوني چرا امروز اينجام ؟

نگاهش مي كنم..به شدت ...افسوس را در نگاهش مي خوانم:

- چون مطمئن بودم كه نمياي

قلبم از تپش مي ايستد ...

دزدگير ماشينش را مي زند و دستي به موهايش مي كشد و به سمت محضر مي رود

اشكم در مي ايد ...سوز سرما گونه ام را نوازش مي كند..امروز تمام ارزشهايم را يك به يك از دست مي دهم..غرورم را..حريم و حرمتم را ...

با پشت دست اشكها را پاك مي كنم و چند دقيقه بعد از او به سمت محضر مي روم ...همه منتظر در گوشه اي از اتاق ايستاده يا نشسته اند ...ديگر برايم مهم نيست ..كه اشكم را ببينند...با چشماني قرمز به سمت ميز مي روم و خودكار را برمي دارم و خيره در دفتر مي پرسم :

- كجاها را بايد امضا كنم..؟

هر كجا كه انگشتش را مي گذارد امضا مي زنم ..امضا مي زنم بيچارگي و ناتوانيم را ..گلويم فرياد مي خواهد..براي ازاد كردن بغضها و دردهاي بي پايانم...با اخرين امضا..خودكار را بين كاغذهاي دفتر مي گذارم و با سري سرافكنده چون گنهكاران به پارسا كه نگاهش را ازمن نمي گيرد خيره مي شوم..

romangram.com | @romangraam