#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_122


صدر خاموش مي شود و حاجي كوره اتش ..بلند مي شوم و به سمت ميز مي روم.....خودكار را بر مي دارم...پارسا كه جوابي نمي گيردبا عصبانيت به سمتم مي ايد و خودكار را از دستانم بيرن مي كشد و مي گويد:

- اون برگه رو بده به من... ببينم

- اين برگه اصلا به شما مربوط نميشه

- چطور مربوط نميشه كه بايد قبل از عقد من و تو امضا بشه؟

- ميگم مربوط نيست

- يا ميگي يا همه چي رو بهم مي زنم

حاجي و صدر نگاهم مي كنن..انان پشت سر پارسا هستند و پارسا تنها از من جواب سوالش را طلب مي كند ....براي فرار از جواب دادن ....خودكار ديگري را از روي ميز بر مي دارم و اولين امضا را مي زنم .... عصباني مي شود...و خودكار در دستش را به گوشه اي پرت مي كند و از اتاق خارج مي شود...

با نگراني به حاجي و صدر خيره مي شوم

هر دو سكوت مي كنن..دست و پايم را گم مي كنم و با همان حال خرابم درپي پارسا از اتاق خارج مي شوم ..

به سختي از پله ها پايين مي ايم ..به سمتش ماشينش كه ان طرف خيابان پارك شده است مي رود...با ترس انگشتانم را روي لبهايم مي گذارم...او دارد مي رود.





.سرعت قدمهايم را تند تر مي كنم و دست به پهلو و بي دقت از خيابان رد مي شوم..در 5 قدميش به سختي مي گويم:

- صبر كن

اما او نگاهم نمي كند

مي خواهد در ماشين را باز كنم ... دست دراز مي كنم و استين پالتويش را مي كشم و مي گويم:

- وايستا

با خشم بر مي گردد و مي گويد:

- تو درباره من چي فكر مي كني ؟اون برگه چي بود؟چيكار داريد مي كنيد كه من ازش بي خبرم ؟

- تو رو خدا ازم نپرس ..بيا و بذار همه چي تموم شه

دستش را عقب مي كشد و استين پالتويش را از بين انگشتانم بيرون مي كشد و سرش را به من نزديك مي كند و مي گويد:

- اون چه برگه ايه كه تو راضي مي كنه كه بياي زنم بشي؟

اشك درون چشمانم حلقه مي زند ..اما نمي گذارم كه بيرون بريزند ...مي دانم او اگر همه چيز را بداند محال است كه زير بار اين كار برود

- ازم نپرس..خواهش مي كنم برگردد

- تا نگي نميام

نبايد بگويم..براي حاجي كه فرقي ندارد..تازه خدا خواسته هم هست... كه با ان مدارك بي ابرويم كند و حضانت فرزندم را از من بگيرد...

romangram.com | @romangraam