#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_121
قبل از امدن مي خواستم تمام انتقامهايم را از پارسا بگيرم اما با دانستن اينكه او هم چون من بازيچه است تنها با نفرت به او خيره مي شوم ...چرا كه اگر او هم در اين ميان كاره اي نبود اما باز هم مي توانست مانع تمام اين برنامه ها بشود.
نه حاج خانوم امده است و نه سعيد ..نمي خواهم مثل بي كس و كارها گوشه اي گز كرده باشم...با تمام دردها و رنگ پريدگي صورتم سعي مي كنم چون گذشته محكم قدم بردارم...كه فكر نكنن من يك ذليل شده هستم
روي اولين صندلي كه مي نشينم از سرديش كمي در خود جمع مي شوم .... دستم را روي پهلويم كه هنوز اثار درد را دارد مي گذارم ...حاجي و صدر انقدر مشغول هستند كه متوجه من نشوند...به ساعت روي ديوار نگاهي مي اندازم..
..سرم را كه بر مي گردانم پارسا را مي بينم كه كنار ميز ايستاده و امضاهايش را مي زند.....حتي لحظه اي از اتفاقات اين مكان در ذهنم ثبت نمي شود...فقط مي خواهم زمان سپري شود و من زودتر به بيمارستان باز گردم...صدر سرش را بر مي گرداند و صدايم مي كند...حاجي و پارسا نگاهم مي كنند..
اب دهانم را قورت مي دهم و مي گويم:
- هنوز كسي به من امضا نداده
صدر تند به حاجي نگاه مي كند اما پارسا فقط به من كه بي تفاوت به او و ديگران به زمين چشم دوخته ام نگاه مي كند
- خانوم رسولي گفتم كه بعد از عقد..قرارمون يادتون رفت؟نمي خوايد
نمي گذارم حرفش را بزند.... سرم را بلند مي كنم و خيره در چشمان پارسا كه نگاهم مي كند مي گويم:
- بعد از عقد هيچ تضميني وجود نداره
حاجي با عصبانيت تسبيح را دور دستش چرخي مي دهد و در دستش مشت مي كند و مي گويد:
- برگهِ بهش بده..
صدر چشم ارامي مي گويد و تمام خواسته هايم را به دور از چشم پارسا در درون برگه مي نويسد و بعد از امضا حاجي و زدن مهر حك شده روي انگشترش.. برگه را برايم مي اورد.
مي خواهم برگه را از دستش بگيرد كه پارسا با قدمهاي بلند به سمت مان مي ايد و مي گويد:
- چه قراري؟چه برگه اي ؟
همه سكوت مي كنيم اما او انتظار پاسخ دارد..حاجي اخمي مي كند و مي گويد:
- برگه رو گرفتي..حالا پاشو امضاش كن..
پارسا عصباني مي شود و مي گويد:
- چرا جواب منو نمي ديد؟
romangram.com | @romangraam