#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_120


-به حاجيتون بگيد اينا رو براي خودش نگه داره كه چيزي از اموالش كم نشه..

- مطمئنيد؟مي دونيد ارزش مالي اين زمين چقدره؟

لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:

- بيشتر از جووني و بچه ام كه نيست ...

صدر هم مرا يك بيچاره فرض كرده است كه فكر مي كند با يك زمين كه شايد قيمتش به 100 ميليون هم نرسد راضي مي شوم

شانه هايش را بالا مي اندازد و با ترديد اوراق را به داخل كيفش باز مي گرداند و مي گويد:

- يادتون باشه ...اين قول و قرارا بين من و شما و حاجيه..هيچ كسي... حتي اقا پارسا هم ازش خبر نداره

سرم را مي چرخانم و بهت زده نگاهش مي كنم كه مي گويد:

- حاجي اينطور خواسته..شما هم نبايد چيزي بهش بگيد ..البته اگه اون سهامي كه مي خوايد... براتون مهمه باشه

-پس چطور حاضر شده

- پياده شيد.... اونا خيلي وقته كه اون بالا منتظرن

كار سخت تر مي شود...با اين همه ابهام ومخفي كاري... چگونه مي توانستم زندگي كنم... ان هم با مردي چون پارسا..زندگي كه نامش نبود..اما با وجود او و نامش باز هم مشكل بود





***





زندگيم بار ديگر تكرار مي شود..عقدي بدون مراسم و در محضر...سرد و بي احساس... با اين تفاوت كه من خانواده اي ندارم و او در كنار حاجي است..شايد چون هنوز اين عقد را باور ندارم..راحت تر مي توانم برخورد كنم..راحت تر و با قدمهاي خود پا در اين مكان بگذارم.





پارسا در عوض من اشفته و كلافه است..معلوم است موهايش را تنها براي برطرف كردن بهم ريختگيش شانه اي زده ..نشسته روي صندلي كمي به سمت جلو خم شده است و ارنجهايش را روي زانوهايش گذاشته و دستانش را در هم گره كرده و به نقطه اي از زمين خيره است.





صدر جلوتر از من وارد مي شود و با سلامي كه مي دهد به سمت حاجي مي رود.

پارسا تازه متوجه ورود مان مي شود...صدر چيزهايي را دم گوش حاجي مي گويد كه اصلا برايم مهم نيستند.



romangram.com | @romangraam