#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_119




احساس مي كنم يك موجو د بدبخت هستم كه همه درهاي اميد به رويش بسته شده است.

مهريه ام كودكم مي شود و انها سرم منت مي گذارند..زينب وارد اتاق مي شود و به صدر سلام مي كند..صدر سري تكان مي دهد و مي گويد:

- بريم؟

حرفها..صداها..گلايه ها..دردها....در نطفه خفه مي شوند.... تنها يك روزنه باقي مي ماند و ان سكوت است.من باهوش و زيرك نيستم ..هيچ در چنته ندارم..هيچ... حتي به اندازه داشتن فرزندم





***





صدر يك وكيل وظيفه شناس است...در تمام طول مسير مدارك و اسناد را بارها و بارها زير ور و مي كند و به همه چيز دقت مي كند تا دست مرا در همه امور ببندد ..و من دست روي دست گذاشته و غمگين به دقايق بعد فكر مي كنم...زينب تنها به خانه برگشت..راننده حاجي گاهي از اينه نگاهي به من مي اندازد و هر بار صداي ضبطش را كم مي كند .

بي اراده دستم را در جيب مانتويم فرو مي برم و حلقه را ميان انگشتانم مي گيرم و با صداي ساز ضعيفي كه از سيستم پخش مي شود ..چشمانم را مي بندم .





كاش خدا راه ديگري را پيش رويم مي گذاشت..در عجبم از تمامي حكمتهايش كه باب ميلم نيست...و به راستي تنها اوست كه عالم بر همه چيز است..هر انچه كه من از ان بيزارم و چه بسا از ان خوشنود...

فصل سيزدهم:





با توقف بنز قديمي حاجي ... ته دلم خالي مي شود و با نگراني به تابلوي سر در محضر چشم مي دوزم ..

ماشين جلوي محضرايستاده ...صدر برمي گرد و اسنادي را بسمتم مي گيرد...و مي گويد:

- لطفا اينا رو امضا كنيد

احساس مي كنم كه دوباره قصد و نيتي در كار است

- اينا ديگه چيه؟قرارمون اين چيزا نبود

- اشتباه برداشت نكنيد...يه زمينه كه قراره به نامتون بشه

- قراره يه زمين براي بدبخت شدنم .... گيرم بياد؟.

پوزخندي مي زنم و اوراق را پس مي زنم و مي گويم:

romangram.com | @romangraam