#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_118
با اين كه نمي خواهم .. با قلبي پر درد و زخم خورده انگشتر را با چند حركت كوچك مي لغزانم و مي چرخانم و با يك دم و بازدم زجر دهنده از انگشتم خارجش مي كنم.. بايد تمام حس ها را در خود بخشكانم....
با ضربه اي كه به در مي خورد دستم را مشت مي كنم و به سمت جيب مانتويم هدايت مي كنم..صدر وارد مي شود و من مطمئن تر از دقايقي قبل دست مشت شده درون جيبم را باز مي كنم و انگشتر را رها .
سلامي مي دهد و چند قدم ديگر بر مي دارد..پاهايم را روي زمين مي گذارم و بي انكه نگاهش كنم.بر مي خيزم و .دستم را به لبه شال مي رسانم و مي گويم:
- قبول كرد؟
- با كار كردنتون مشكل نداره..ميگه اينو خودتون مي دونيد و اقا پارسا..در مورد سهام شركتم
به ميان حرفهايش مي ايم و با پوزخندي مي گويم:
- زورش اومد كه چيزي به نام نوه اش بكنه نه؟
- نه اتفاقا هيچي مشكلي نيست ..به نامش مي كنه..اما بعد از اينكه شما به عقد اقا پارسادر اومديد
- يعني كي ؟
- از ديروز تا امروز كه وقتي نبوده...تازه هنوز اسم بچه معلوم نيست
- اسمش اميره
- حاجي همه شرايطتو قبول كرده ..و مي گه اسمش بايد سهراب باشه..اگه اسمش سهراب باشه سهمو به نامش مي كنه
انطور كه مي خواهم همه چيز خوب پيش نمي رود...دست به سينه مي شوم..زير دلم از درد تير مي كشد..به روي خود نمي اوردم ... برمي گيرد و مستقيم خيره در جشمانش مي گويم:
- مهريه ام چي ميشه؟
- مهريه قبليتون چي بود؟
لبانم مي لرزند...از حركت بعديشان هيچ اطلاعي ندارم
- چه ربطي داره؟
- همين كه پيش بچه اتون هستيد براتون كافي نيست؟
اين ديگر اخر توهين است..حتي فكر مي كنم قداست مادري هم ندارم
- احتمالا حاجي فكر كرده داره يه برده مي خره
- خانوم رسولي ..همه چيز همونطور كه خواستيد شد ...جز اسم بچه..من فكر مي كنم شما قصد بازي دادن ما رو داريد
romangram.com | @romangraam