#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_117
- پس اينا رو امضا كن
- نه ...هر وقت شرطامو تو برگه نوشتي و حاجي براي محكم كاري پاشونو امضا كرد منم اين برگه ها رو امضا مي كنم
نگاهي به ساعتش مي اندازد و مي گويد:
-فردا مرخصتون مي كنن؟
- به احتمال زياد
- پس من فردا صبح ميام
نمي دانم چرا انقدر در صورتم دقيق مي شود..شايد به دنبال اثاري از شكست خوردگي و اشك مي گردد...اما نمي داند..كه با تمام وجود ..همه را تا زماني كه او در اين اتاق است در خود مخفي كرده ام
- در مورد سهام شركت نمي تونم بهت قولي بدم
- اگه نشه براي منم مهم نيست كه دو سال از اين شهر به او شهر برم...شايد شما ندوني اما حاجي و پسراش منو خوب مي شناسن ..تو لج كردن و اثبات حرفام هر كاري مي كنم
برگه ها را درون كيفش مي گذارد
- مي دونيد كه فردا قبل از رفتن به خونه.. بايد اول محضر بريم
- اگه به شرطام جامعه عمل بپوشونيد ..بله كه بايد اين ننگو قبول كنم
سرش را تكاني مي دهد و با خداحافظ ارامي از اتاق خارج مي شود و من به محض بست شدن در تمام غرورم را به يكباره از دست مي دهم و به اشكهايي كه سرسختانه مهارشان كرده ام اجازه خروج مي دهم.
حاجي و پارسا نابودم كردن و من تنها براي ماندن در كنار كودكم قبول كردم..چرا كه اگر قدرت و مال داشتم نمي گذاشتم اينگونه مرا سركوب و وادار به كاري كه برايم چيزي جز مرگ نبود.....كنند
قبول كرده ام ..همه چيز امروز تمام مي شود..انان با بي رحمي مرا نابود كرده اند..
احساس مي كنم خيلي پوچم..پوچ تر از هر زمان و هر مكان...آرزوهاي بسياري در سرم است .كه بي شك بايد همه را نابود شده ببينم..اين تنهاترين راه است..راهي براي نجات اينده كودكم..گريز و فرار هيچ آينده اي را براي او به ارمغان نمي اورد.
صدر اگر بيايد و بگويد..حاجي با شروطم موافقت كرده است ..ديگر كلمه نه اي نمي توانم به كار برم.
زينب ساعتي است كه امده..ساك وسايلم را جمع كرده است ..طرز برخورد و سكوتش بيشتر به ترحم شباهت دارد ..تا حس وظيفه اي كه يك خدمتكار در قبال اربابش دارد ..دكتر دقايقي پيش از اتاقم خارج شد و برگه ترخيصم را امضا نمود.
دنيا برايم بي معني شده.... چه رسد به زندگي كردن و لذت بردن از ان..
مي خواهم قبل از رفتن به كودك 7 ماه ام سري بزنم..او هنوز ماندني است .اگر به اراده خود باشد... پا از بيمارستان بيرون نمي گذارم...اما شرط..شرط است و قولم قول ..
به كمك زينب مانتويم را تن مي كنم و شال مشكيم را سر مي اندازم..زينب از اتاق خارج مي شود..پاهايم را از لبه تخت اويزان مي كنم..هيچ يك از اعضاي بدنم قصد ياريم را ندارند..نوعي كرختي و بيحالي در بند بند وجودم زبانه مي كشد...بغض سنگينم را با اه پر صدايي بيرون مي دهم....دست چپم را كه روي بالشت است اهسته بر مي دادم و مقابل چشمانم مي گيرم.
آرزوي هر زني چون من...داشتن يك حس تعلق خاطر است و اين حس با داشتن انگشتري هرچند ظريف و كوچك..اما محكم تر از هر عهد و پيماني...بيشتر رنگ مي گيرد . اما افسوس كه ديگر چنين حسي را در خود نمي يابم
romangram.com | @romangraam