#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_116


و با خنده ادامه مي دهد

- والا اين بچه رم مادرم بزرگ كرده ..من فقط به دنياش اوردم

بغض مي كنم ..يك كارگر ساده مادر دارد و تنها نيست و من اين همه درد دارم و تنهايم...اين روزها بد دلم هواي مادرم را كرده ...كاش حاج خانوم كمي در حقم مادري مي كرد كه اينگونه از درون نسوزم

زينب مي ماند...و من باز فكر مي كنم..دكتر وضعم را مي بيند و مي گويد:تا فردا اگه بتواني راه بروي مرخصت مي كنم..او هم برايم شرط مي گذارد..اما نمي داند كه ديگر رمقي براي حركت دادن خود ندارم..باز به كودكم سر مي زنم..مثل ديروز است...و باز مي گويند معلوم نيست تا به كي بايد در دستگاه باشد..

ساعت 12 مي شود و من دلمرده مي شوم..يك مي شود و زينب مي رود...2 مي شود و من يخ كرده به در خيره مي مانم..كاش پارسا مي امد و به او مي گفتم دست از سرم بردارد ...دو كه مي گذرد..كمي بي تاب و سردرگم مي شوم..3 مي شود و در اتاق باز...مي شود

با ديدن صدر وقت قانوني بازي به اتمام مي رسد..كاش اين بازي دقايق اضافي هم داشت..





نمي گذارم او اغاز كننده و ضربه زننده باشد..و بدون سلام و عليكي مي گويم:

- من چندتا شرط دارم

كيفش را روي ميز روي تخت مي گذارد و به من خيره مي شود:

-اول اينكه اسم بچه امو بايد خودم بذارم...

مكثي مي كنم و به انگشت دستانم نظري مي اندازم و ادامه مي دهم :

- بايد پسرم...يكي از سهام داراي شركت پارسا حشمتي و حاجي باشه...يعني يك سوم سهم اونجا رو بايد داشته باشه

سرش را با تعجب تكاني مي دهم و مي گويد:

- بايد با حاجي حرف بزنم

- تو اون خونه زندگي نمي كنم

ابروهايش را بالا مي ندازد و مي گويد:

- نميشه

-من اگه شرطو قبول كنم..كه ديگه موردي نداره كه بخوام جاي ديگه زندگي كنم

- نه حاجي قبول نمي كنه

با حرص لب پايينم را گاز مي گيرم و محكم مي گويم:

- پس نبايد با كار كردنم مخالفت بشه..از اين يكي ديگه كوتاه نمي يام

-پس يعني قبول كردي ؟

- اگه اين سه شرطمو قبول كنه...اره مجبورم كه قبول كنم

برگه هايي را از كيفش در مي اورد و روي ميز مي گذارد و مي گويد:

romangram.com | @romangraam