#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_114
- اينا بايد دست
-بله بايد دست اون طرف مي بود..اما حاجي تمام سفته ها رو از طرف خريد..به همين راحتي ..مبلغ سفته ها رو هم كه يادتونه...؟
قادر به هيچ كاري نيستم ..حاجي روي هر چه نامرد بود را سفيد كرده است
سفته ها را با دست كمي بالا مي اورد و تكانشان مي دهد و مي گويد:
- مي خواستم بگم اينا هم هستن...سفته ها... فساد اخلاقي ...هر كدومو كه جمع و جور كني باز يكي ديگه مياد جاش ..پس انقدر خانوم رسولي لج نكن
- اين كارها همش نامرديه
- هر چي كه بخوايد مي تونيد اسمشو بذاريد ....اما..حاجي نگفته كه حتما بايد شرطو قبول كني و با پسرش ازدواج كني ...يه راه ديگه هم برات گذاشته.... اگه هنوز مي خواي رو حرفم پا فشاري كني..حرفي نيست....ولي در اون صورت بايد از همه چي بگذري .....يعني بچه اتو بذاري و بري..اينطوري سفته هام پاره ميشن و كسي هم اون مردو نمي شناسه
دستانم را روي چرخها خشك مانده مي فشرم...
- به حاجي مي گم مي خواستي بيشتر فكر كني و تا فردا جوابو مي دي ....
خانوم رسولي..شما نه مي توني فرار كني و نه جايي قايم بشي...اين مداركم كه اگه يك صدم در نظر بگيريم كه تو دادگاه قبول نميشن...بعد از دو سال مجبوري كه بچه رو به پدر بزرگش برگردوني ..پس بازي در نياريد و به حرف حاجي گوش كنيد...و با زندگي خودتون و بچه بازي نكنيد
ساعتي بعد از رفتن صدر بي انكه ملاقاتي داشته باشم..افسرده و در مانده دراز كشيده روي تخت به نقطه نامعلومي خيره شده بودم.
حاجي ان روي ديگرش را نشان داده بود..رويي كه فكر نمي كردم تا به اين حد پست باشد...واقعا يك انسان تا چه ميزان مي توانست بد باشد.؟
من كاري نكرده بودم و اينگونه و به خواست انان در تير راس نامرديهايشان قرار گرفته بودم..در ان دوماه خاموشي من ..حاجي دست به كار شده بود.و كلي كار كرده بود..كلي كار... كه نتيجه اش بسته شدن...دهان من بود..
دو راه دردناك را پيش رويم قرار داده بودند...يكي ماندن و ديگري رفتن..رفتني كه به ناديده گرفته شدن فرزندم ختم مي شد..و ماندني كه با مردنم هيچ فرقي نداشت..انتخابي بين بد و بدتر نبود..هر دو بدترين بودند و غير عملي.با اينكه كودكم را هنوز در اغوش نكشيده بودم...اما... تمام جانم شده بود و او با بي رحمي مي خواست جانم را از من بگيرد...
فردا دوباره ان مرد نحس مي امد و جواب مي خواست...هر چي بيشتر مي انديشيدم ..بيشتر در خود فرو مي رفتم...حتي راه گريزي هم برايم نگذاشته بودند...صدر به هنگام رفتن بدون هيچ احساسي گفته بود...حاجي مي خواهد حالا كه بچه به دنيا امده است ..اگه شرطش را قبول كنم ...قبل از مرخص شدن و امدن به خانه در محضر به عقد پارسا در ايم
حال مي فهميديم كه چرا كسي به ملاقاتم نيامده است..پارسا از پدرش بدتر بود..ابتدا مرا از كارهاي پدرش اگاه مي كرد و سپس خود پشت پرده.. بازي گردان اصلي مي شد.
تمام فكرها و چاره انديشي هايم به در بسته مي رسيد..شب فرا رسيد و باز من تنها بودم..وضعيت جسمانيم از صبح ... بهتر شده بود اما از نظر روحي ديگر چيزي در من نمانده بود...
از برادرم در شگفت بودم كه چطور.. حتي مرا از اين موضوع مطلع نكرد و زنگي به من نزد كه اگاهم كند.
خواب به هيچ وجه به چشمانم نمي امد...نمي توانستم به اين راحتي تسليم خواسته حاجي شوم..اگر اين را مي پذيرفتم حتما روزهاي بعد با چيز ديگر و رو كردن مدارك جعلي ديگر از من مي خواست كارهاي ديگري بكنم...
تا صبح لحظه اي پلك برهم نگذاشتم...و همچنان فكر كردم..انقدر كه ديگر مغزم فرمان نمي داد.صبح زود با باز شدن در و ورود زينب از چُرت كوچكي كه تازه مهمان چشمهايم شده بود بيدار شدم
- سلام خانوم صبحتون بخير
تنها به تكان دادن سري.. اكتفا كردم
romangram.com | @romangraam