#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_110


- مگه ميشه نديده باشي ؟برو ببين بچه ام كجاست؟چيكارش كردن؟

- خانوم مي خوايد كجا باشه؟ ...تو دستگاست ديگه..وقتي دكتر مي گه سالمه ..ديگه چي مي خوايد؟...تازه حاج اقا هم اسمشو سهراب گذاشته..دليل محكم تر از اين مي خوايد خانوم؟

فكم منقبض مي شود و مي خواهم تمام وسايل اتاق را در هم شكنم...مثلا زينب تمام ذكاوت و دلداري دادن هايش را به كار برده است

- از اتاق برو بير ون

- ببخشيد خانوم مگه ...چيز بدي گفتم ؟

دست خودم نيست اشكهايم جاري مي شوند..هيچ چيزم به ادم نرفته...غريب و تنها كودكم را به دنيا مي اورم و انها نامش را بر ميگزينن...از اسم سهراب بيزار نيستم..اما مي خواستم نامي را كه سهراب دوست داشت بر روي ان بگذارم...چند باري گفته بود اگر پسر دار شويم مي خواهم نامش را امير بگذارم..

- خانوم حالتون خوب نيست؟مي خوايد برم دكتر و صدا كنم؟

صدايش برايم چون وز وز مگسي است كه مدام دم گوشم صدا مي كند...ملافه را روي صورتم مي كشم و با اشك مي گويم:

- برو بيرون...از همه اتون بدم مياد

صداي باز و بسته شدن در مي ايد هق هقم بيشتر مي شود...احساس مي كنم هنوز هيچ نشده كودكم را از من گرفته اند و من بي كسي و تنها اينجا مانده ام ..چقدر بيچاره بودم كه زينب بايد شب را كنارم مي ماند...

- چرا گريه مي كني ؟

ملافه كنار مي رود..پرستار لبخندي مي زند و مي گويد:

- تو كه امروز خودتو كشتي

- حتما بچه ام يه چيزش شده كه نمي ذارن برم ببينمش

- عزيزم هيچ چيش نيست..منتها حال تو خوب نيست ...حركت برات اصلا خوب نيست

- كي مي تونم ببينمش؟

- تا فردا صبر كن دكترت بياد و وضعيتتو ببينه ..بعد اگه اجازه داد مي برمت تا بچه اتو ببيني ..حالا بگير بخواب





از اتاق كه بيرون مي رود..بي قرار تر مي شوم...از چيزي مي ترسم كه نمي دانم چيست...

صبح روز بعد زينب هم به خانه بر مي گردد و دكتر تا ظهر به من سر نمي زند..هيچ كسي هم به جاي زينب نمي ايدو من به عمق بي كسيم پي مي برم

ساعت نزديك به دو است كه پرستار وارد اتاق مي شود و مي گويد:

- دكترت چندتا عمل داشت ..امروز وقت نمي كنه به مريضاش سر بزنه..اما من اجازه اتو گرفتم ...مي توني بچه اتو از پشت شيشه ببيني

باور نمي شود ...انچنان خوشحال مي شوم كه مي گويم:

- الان مي توني منو مي بري ؟

- اره ..بذار برم يه ويلچر بيارم ..

romangram.com | @romangraam