#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_109
احساس مي كنم سرم كم كم دارد سنگين مي شود اب دهانم را از خشكي قورت مي دهم و لبانم تر مي كنم.
.مي خواهم باز از او چيزي بپرسم كه هر چه مي كوشم نمي توانم..پلك چشمانم هر لحظه سنگين و سنگين تر مي شوند..صداي دكتر برايم گنگ تر ..و ديگر نه هيچ مي بينم و نه هيچ مي شنوم...
***
با صداي آشنايي چشمانم را از هم باز مي كنم...باز همان ديوارها ودر هاي سفيد ....
دلم اب مي خواهد...
- خانوم خوبيد؟بهتريد؟
سخت است اما با چشماني بسته و صدايي خمار جواب مي دهم:
- زينب تو اينجا چيكار مي كني؟
-خانوم پاشون درد مي كرد... نتونستن بمونن..اقا پارسا گفتن من امشب اينجا بمونم
درد كه نداريد؟
- تشنمه ....اب بده
- دكترتون گفتن تا فردا نمي تونيد اب بخوريد
اگر مي گفت بمير برايم راحت تر بود تا اينكه مانع اب خوردنم شود
- بچه ام كجاست؟چرا اينا عين ادم حرف نمي زنن؟
- خوبه خانوم...تو دستگاست...نمي دونيد خانوم شما رو كه تو اون وضعيت ديدم..چه حالي شدم..تا داد زدم خانوم و عصمت اومدن بالا ..تا شما رو هم برسونيم بيمارستان از حال رفتيد...خدا خيلي بهتون رحم كرد ...
- مطمئني سالمه؟
كمي نگاهم مي كند و دستي به روسريش مي كشد و مي گويد:
-والا خانوم
- والا خانوم
- نكنه كه
- نه نه...راستش من اصلا بچه رو نديدم..فقط شنيدم كه گفتن خوبه
نگران مي شوم..و استرس تمام وجودم را فرا مي گيرد...
romangram.com | @romangraam