#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_108
با گريه ..مي نالم:
- بچه امو چيكار كرديد؟
نگاهم كه به حاج خانوم مي افتد...با كينه به او كه سكوت كرده است نگاه مي كنم و داد مي زنم:
- به شوهرت بگو من بچه امو به كسي نمي دم ..بچه امو چيكار كرديد؟
پرستار كه عاجز مانده به سرعت دكمه بالاي تخت را فشار مي دهد ...بي هوا بد و بيراه مي گويم و به زمين و زمان فحش
هرچه بيشتر تقلا مي كنم..بيشتر درد مي كشم ... دكترم به همراه چند پرستار ديگر وارد اتاق مي شوند. حاج خانوم كه كمي ترسيده است عقب مي رود و سپس با هدايت يكي از پرستارها از اتاق خارج مي شود...
دكتر به بالاي سرم مي ايد و با ارامش مي پرسد:
- چيه ؟چرا داد مي زني؟
- بچه ام كو ...اون هنوز 9 ماهشم نشده بود...
دستانش را براي ارام كردنم چندين بار بالا و پايين مي اورد..و مي گويد:
- اروم باش ..
- چي چي رو اروم باشم..بچه ام كجاست؟
گلويم خشك شده است..با اين وجود با زبان خشكم... لبانم را تر مي كنم و مي گويم:
- اون سالم بود...چه بلايي سرش اورديد؟
- عزيزم ..اروم باش..بچه ات خوبه
عصبيم مي كند و مي گويم:
- اگه خوبه پس كوش ؟
جدي مي شود و با چشمانش به يكي از پرستارها اشاره اي مي كند و خود كمي رويم خم مي شود و مي گويد:
- وضعيتت خيلي بد بود..مجبور شديم بچه رو زودتر از موعد مقرر به دنياش بياريم
الانم تو دستگاه ست
با ناباوري به او خيره مي شوم
- حالا كه فهميدي... اروم باش...يه عالمه خون از دست دادي ...با اين كارات حالتو بدتر مي كني
پرستار كه با اشاره دكتر سرنگي اماده كرده است ..با اشاره ديگر دكتر... ان را به دستم تزريق مي كند
- سالمه؟
- اره ..سالمه..انقدر كه تو حالت بده... اون حالش بد نيست...
با وجود تمام اطميناني كه از او دارم ..باز هم نمي توانم حرفهايش را باور كنم
romangram.com | @romangraam