#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_107
با جيغ خفه اي از درد نيم خيز مي شوم ...كه حس مي كنم ديگر حتي ياراي نفس كشيدنم هم ندارم..بر زمين مي افتم ...انقدر عرق كرده ام كه حتي فكر مي كنم بين پاهايم هم خيس شده است..
با اين فكر دست لرزانم را روي شلوار مي كشم و به سر انگشتانم خيره مي شوم...
در ميان درد كشيدنهايم.... چشمانم گشاد مي شوند...و زبانم از ترس قفل ....كه ضربه ارامي به در مي خورد و باز مي شود
زينب سيني به دست.... وارد اتاق مي شود و تا مرا در اين وضعيت مي بيند از ترس جيغ بلندي مي كشد و سيني را از دستش رها مي كند ...دستان خونيم را براي كاهش درد روي شكمم مي گذارم و اينبار از ته دل فرياد مي كشم.
فصل دوازدهم:
چشمانم را به سختي از هم باز مي كنم..احساس مي كنم تمام استخوانهاي بدنم از دم خرد و خاك شير شده اند..
با نگاهي به اطرافم مي فهم كه در بيمارستان هستم...چيز زيادي به خاطر ندارم..تنها فريادهاي پر دردم و امدن حاج خانوم و عصمت و شنيدن صداهاي گنگي كه از اطراف به گوشم مي رسيد
به ياد تمام طول مسير و درد كشيدنهايم... براي ارامش يافتن دستم را ارام بر روي شكمم مي گذارم.......كه لحظه اي از حركت مي ايستد و بار ديگر با ترديد دستم را مي كشم...هيچ اثري از برامدگي شكمم نيست
با نگراني چند بار ديگر دستم را بالا و پايين مي كنم و مي خواهم بر خيزم ...اما از شدت درد حتي نمي توانم نيم خيز شوم و با آخ بلندي سرم را محكم بر روي بالشت بر مي گردانم..
در سفيد رنگ باز مي شود و پرستاري با عجله به بالاي سرم مي ايد و من ديگر صبر نمي كنم و با و حشت از او مي پرسم:
- بچه ام؟بچه ام كو ؟
او كه مدام وضعيتم را چك مي كند ..مرا به ارامش دعوت مي كند..اما نمي داند با كارش بيشتر مرا بهم مي ريزد
- بچه ام؟اون هنوز 9 ماهشم نشده بود..
- اروم باش ...
با وجود تمام دردهايم صدايم را بلندتر مي كنم و از او مي خواهم جوابم را بدهد
حاج خانوم سراسيمه وارد اتاق مي شود و پشت سر پرستار مي ايستد..
پرستار كه با دو دستش شانه هايم را چسبيده است... مي خواهد وادارم كند كه حركتي نكنم
romangram.com | @romangraam