#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_111
***
نمي دانم تجربه كرده ايد يا نه؟...چه سخت است...عزيز جانت در دو قدميت باشد و قادر به لمسش نباشي ...كوچك است خيلي كوچك...در ان دستگاه انكوباتور نوزادبه زور مي توانم ببينمش ..بخصوص كه از پشت شيشه باشد و فاصله بسيار ...دلم براي در اغوش كشيدنش پر مي كشد ...اشكها بي اراده مي ريزند و هيچ كسي نيست كه همدردت باشد و تو را به خواسته دلت برساند..
پرستار تمام سعي خود را كرده كه به عهد خويش وفا كند ...5 دقيقه نگذشته كه ساز رفتن مي زند..دلم نمي خواهد ..اما تهديد اينكه اگر با او راه نيايم ديگر مرا نخواهد اورد...دست بسته ام مي كند...با هزار بدبختي ازان دستگاه چشم مي گيرم و او مرا به اتاقم باز مي گرداند
***
-از فردا يكم شروع كن به راه رفتن..اگه بتوني سر پا بشي ...شايد پس فردا دكترت مرخصت كنه...
- بچه امو كي از دستگاه
- خيلي زوده...بايد صبر كني ..اينا رو هم از دكتر بپرس ...من اطلاعات دقيقي ندارم..
- مشكلي كه نداره؟
- فعلا كه خداروشكر مشكلي نيست..اما بازم بايد از دكتر بپرسي
در اتاق را باز مي كند و مرا به داخل مي برد..كه قامت چهار شانه مردي در كت و شلواري طوسي رنگ ...مقابلم ظاهر مي شود...
لبخندي مي زند و به سمتمان مي ايد...و مي گويد:
- سلام....به من گفتن كه گويا رفتيد بچه اتونو ببينيد؟
نمي شناسمش..اما نسبت به او حس بدي دارم
- شما؟
-صدر هستم..امين صدر ..وكيل جناب حشمتي بزرگ
با شنيدن كلمه وكيل... شوك زده خيره به او مي مانم كه پرستار مي گويد:
- عزيزم پس من مي رم ...يه 10 دقيقه ديگه ميام
و از اتاق خارج مي شود..شوك زده و ترسيده ..دستانم بر روي چرخها بي حركت مي ماند
romangram.com | @romangraam