#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_99

کلاسهای صبح کسل کننده بود. تا شروع کلاس بعدی رفتم کتابخونه تا مثلا درس بخونم. صبح زود آخرین تماسو با قیصر گرفتم و بعدش دیگه گوشیش خاموش شد.ساعتای ده بود که سرمو از خستگی گذاشتم رو میز و خوابم برد. گوشیمم رو سایلنت بود. وقتی با صدای ساغر از خواب پریدم. همه جام بخاطر بد خوابیدن درد میکرد. طول کشید تا ویندوز مغزم بالا اومد و فهمیدم کی هستم و کجام.

ساغر هولزده بهم گفت: پاشو یه آقایی اومده تو محوطه منتظرته.

منگ نگاهی به ساعت کتابخونه کردم. با دیدن عقربه های ساعت چشمام چهارتا شد. باورش سخت بود ولی دو ساعت تخت خوابیده بودم. داشتم هول هولی خودمو جمع و جور میکردم که ساغر گفت: بجنب یه آبی هم به صورتت بزن... ریملت ریخته. رژتم پخش شده.

پرسیدم: نفهمیدی کیه؟ مطمئنی با من کار داره؟

یه آینه کوچیک بهم داد:

آره بابا شانست زده همه باکلاسا میان سراغت گلی، دست منم بگیر.

تا تونستم با دستمال صورتمو تمیز کردم اما آثار آرایش نامنظم هنوز رو صورتم بود. با اون قیافه ی داغون از ساغر پرسیدم: خوبم؟

خندید: نه زیاد ولی همینجوری هم بانمکی.

مرده شور برده نمیتونست این دم آخری یه ریزه به آدم دل گرمی بده. پا شدم از کتابخونه زدم بیرون. تو محوطه سر سبز دانشکده چشم چرخوندم جلوتر یه ماشین فوق با کلاس سفید پارک بود که آقای سرمدی به درش تکیه زده بود. هول و دستپاچه سرعتمو زیاد کردم و از فاصله چند متری بهش سلام دادم. داشت جوابمو میداد و منکه با همون سرعت و ترمز بریده و بدون هیچ اعتماد بنفسی داشتم پیش میرفتم نوک کفشم گیر کرد به سنگفرش و سکندری خوردم تو بغل حاجی...


romangram.com | @romangraam