#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_100

اونم قشنگ بغلم کرد و پیشونیمو بوسید. خدایا از خجالت دیگه نمیتونستم سر بلند کنم. آخه حاجی با من چیکار داشت؟!

دست و پامو جمع کردمو از بغلش عقب نشینی کردم. چقدر تر تمیز و اتو کشیده بود. آخ! آخ! پدر و پسر عین هم تو دل برو بودن. آدم با یه نگاه عاشقشون میشد.

_ معذرت می‌خوام بدون هماهنگی اومدم سراغت ولی میخواستم زودتر از این بیام.

سرخ شدم: نه، خواهش میکنم. اختیار دارین چرا اومدین؟ ...

وای! لبمو گاز گرفتم. اینقدر دستپاچه بودم اون بیچاره هم خودش فهمید دارم دری وری میگم.

_ اگه مزاحمت نیستم بشین تا یه جایی با هم بریم بابا جان.

بابا جان!!!... واقعا انتظار این حجم از صمیمیت رو نداشتم. دستشو با احترام گذاشت انتهای کمرمو در ماشینو برام باز کرد تا بشینم.

وقتی نشستم دستشو جلو آورد: وسایلتو بده بزارم عقب راحت باشی.

وای خدا این مرد اینقدر محترم بود که خجالت می‌کشیدم جلوش نفس بکشم. اخلاقش زمین تا آسمون با اخلاق قیصر توفیر داشت. وسایلمو گذاشت رو صندلی عقب و خودش پشت فرمون نشست.


romangram.com | @romangraam