#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_101
یه کم موسیقی ملایمی با صدای آروم گذاشته بود و همونطور که به سمت نامعلومی میرفت از من پرسید:حوصله ملاقات با یه آدم مریض رو داری؟
با تعجب و دهن باز بهش خیره شدم. طبیعتاً فکر کردم
پارت۲۷
داریم میریم کافی شاپی چیزی بشینیم از اون نوشیدنیهای فوق گرون سفارش بدیم و بعد صحبت کنیم.
منگ سر تکون دادم: اره، ولی مریض کیه؟
نگاهش لحظه ای از من عبور کرد و لبخندی به روم زد: مادرم مهتاج گفت چند روز پیش اسم هانیه رو از زبون اون شنیدی و متأسفانه ناراحتت کرده.
حرصی سکوت پیشه کردم مبادا یه حرفی بزنم نشه بعد جمعش کرد. اونم ادامه داد.
_ راستش فکر نمیکردیم قیصر در موردش باهات صحبت نکرده باشه... ولی ظاهر قضیه نشون میده کلا با این اسم غریبه ای... یعنی مهتاج اینجور متوجه شده بود.
romangram.com | @romangraam