#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_102
یه کم که نه، خیلی کنجکاو شدم. بوهای خوبی به مشامم نمیرسید. ته دلم میگفتم قراره سورپرایز بدی بشم. طاقت نیاوردمو گفتم: مهتاج خانم دلمو شکستن... من هیچوقت نیومدم دنبال پسر شما... من تمام این مدت تصورم در مورد قیصر این بود که....
وسط حرفم اومد و همونطور که یه دستش به فرمون بود با دلجویی دست منو که رو پام بود گرفت: میدونم دخترم! حق رو هم کامل به تو میدم... مهتاج زبون تندی داره... اما در مورد هانیه یه چیزایی هست که باید بدونی...
ساکت بودم و منتظر، گرچه هیچ حس خوبی به این هانیه خانم نداشتم...
_ راستش هانیه...
حرف سر زبونش بود که گوشیم تو دستم زنگ خورد. قیصر بود که دیگه اسمشو بنام خودش سیو کرده بودمو آقای سرمدی با یه نگاه به صفحه گوشیم گفت: اگه امکان داره نگو با منی.
معذب گفتم: میخواین جواب ندم؟
لبخند زد: نه... پسرم ازت بیخبر بمونه میزنه به سرش... ( با یه حالی نگام کرد) براش خیلی از اون چیزی که فکر میکنی مهمتری.
با خجالت گوشیمو جواب دادم. لامصب هر چی گوشیو به گوشم فشار میدادم که صداش بیرون نیاد موفق نبودم. دکمه کم و زیاد صداشم که قربونش برم اصلا کار نمیکرد.
_ کجایی نفسم!... هواتو کم آوردم گلی... دارم میام دانشگاه.
romangram.com | @romangraam