#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_98

قیصر به من نگاه کرد: گلی اول بره داخل بهتره. بزارین آماده اش کنه.

همه کنار کشیدنو من آروم تلنگری به در زدم.

فقط خدا می‌دونه محسن اولش که فهمید همه رو دنبال خودم راه انداختم چه حالی شد. دلش میخواست سر از تنم جدا کنه... بلور بیچاره هم که حال و روزش افتضاح بود و جز اشک ریختن حرفی برای گفتن نداشت.

بالاخره مامان اینا هم وارد اتاق شدنو محسن دست و پاشو جمع کرد. تا نزدیکی صبح همگی تو اتاق اون مسافرخونه داشتیم نقشه می‌کشیدیم چطور محسنو از شهر دور کنیم که کسی هم مشکوک نشه.

بالاخره محسن راضی شد بره کوردستان، تا خانواده پدری قیصر پناهش بدن. خانواده قیصر اصالتا اهل کوردستان بودن... مامان راضی نبود بلور همراهشون بره و سنگ اندازی میکرد اما وقتی محسن پاشو کرد تو یه کفش که بدون بلور قدم از قدم برنمیداره مامان کوتاه اومد.

قرار شد همه چیز مثل یک راز در مورد محسن و بلور تو همون اتاق چال بشه و هیچ حرفی به بیرون درز نکنه، اگر همسایه ها هم سراغ محسنو گرفتن مامان بگه دیروز صبح رفته شهرستان پیش پدر بزرگم که پیره... حتی قرار شد بگیم اصلا نمیدونه امیر طوریش شده چون حکما نبودش تو مراسم خاکسپاری رفیق فابریکش خیلی تابلو میشد. مامان دور از چشم محسن به قیصر سفارش اکید کرد یه کاری کنه بلور از محسن دور باشه تا بعد که آبا از آسیاب افتاد بشینن درست در مورد بلور با هم صحبت کنن.

چهار روز بعد:

صبح زود کلاس داشتمو طبق معمول موقع رد شدن از در خونه ی امیر اینا با دیدن اون پارچه مشکی که به سر در خونشون بود احساس بدی به تنم چنگ انداخت. مامان امیر تو همین چند روز قدر هزار سال پیر شده بود.

خبرشو داشتم که محسن جاگیر شده. قرار بود قیصر با پرواز صبح زود برگرده مشهد. هیچ کدوم از اعضای خانواده اش نمیدونستن چرا رفته کوردستان..‌. دلم براش تنگ شده بود.


romangram.com | @romangraam