#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_97

جوونک به تته پته افتاد: سرکار بخدا التماس کرد ما اینجا کار غیر قانونی انجام نمیدیم. بخدا سرکار دلم به حالشون سوخت.

قیصر انگشت اشارشو گذاشت جلو لباشو گفت: هیس!... راه بیفت. فعلا با تو کاری ندارم.

وقتی رسیدیم به اتاق قیصر جوونکو ردش کرد و رو به مامان بابام تأکید کرد: لطفا باهاش وارد بحث نشین... گلی جان که بهتون گفته چاقو خورده... باید اعتمادشو جلب کنید.



پارت۲۶



تا همکاری کنه و اسم و آدرسایی رو که بلده بهمون بده.

بابا سری تکون داد یعنی فهمیدم.

مامان ناراضی از وجود یه دختر تحمیلی کنار محسن با حرص نفسشو بیرون داد: چشم هر چی شما بگی.


romangram.com | @romangraam