#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_96

قیصر هم کامل منظورمو گرفت و مؤدبانه با صدای خسته ای گفت: سلام آقای خندان! سلام خانم خندان.

بابا و مامان هول جوابشو دادن و بابا عذر خواهی کرد که دیروقت مزاحمش شدیم. خلاصه بعد از مشورت با هم قرار شد قیصر بیاد دنبالمون...

ساعت حدود دو و نیم شب بود که قیصر اومد. رفتیم تو کوچه، قبل از سوار شدن به ماشین نگاهم چرخید سمت خونه امیر اینا، چراغشون روشن بود و هنوز لای در باز بود. انگار یکی دو تا از فامیلاشون مونده بودن. تنم لرزید و بیهوا چادر مشکی مامانو چنگ زدم. مامان یه نگاه به من کرد و یه نگاه به در خونه امیر اینا...نفسشو عمیق و پر حسرت از سینه بیرون داد و گفت: خدا خودش بخیر کنه...

سوار شدیم و بعد از احوالپرسی کوتاهی وقتی قیصر حرکت میکرد بابا با سرافکندگی و ترس از آینده گفت: دستم به دامنت جناب سرگرد. این پسر خریت کرده... در حقش برادری کن. من دستم از همه جا کوتاست.

قیصر با عزت و احترام با بابام حرف میزد. انگار نه انگار این قیصر همون قیصره که با من اونجور راحته... قشنگ حس میکردم هر لحظه که میگذشت بابا و مامان بیشتر شیفته اش میشدن، مامان هراز گاهی راضی نگام میکرد و سری تکون میداد که یعنی به به چه شاخ شمشادی!

بالاخره رسیدیم اطراف حرم. تو کوچه پس کوچه ها ماشین سخت جلو می‌رفت. خوبیش این بود که کوچه ها خلوت بود و تردد کم. رسیدیم به مسافرخونه رنگ و رو رفته ای که از ظاهرش میشد فهمید توش هزار جور کثافت کاری میکنن...

اولش که چهار نفری وارد پذیرش کوچیک مسافرخونه شدیم جوونک ترسید. قیصر سراغ اتاق دختر و پسر جوونی که بدون شناسنامه، اتاق کرایه کرده بودن رو گرفت.

جوونک حاشا کرد. بابام عصبی باهاش دست به یقه شد و قبل اینکه سر و صداشون ملتو بیدار کنه قیصر کارتشو از جیب کشید بیرون جلو چشمای گشاد شده و نگاه ترسیده جوونک گرفت.

_ دهنتو ببند بی سر و صدا فقط بگو اتاقشون کجاست.


romangram.com | @romangraam