#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_95

چقدر وقتی اینجوری حرف میزد احساس بدبختی میکردم. انگار واقعا ترشیده بودم. خوبه فقط ۲۱ سالم بود. مامان بعضی اوقات میشد سوهان روح و تنها راه کنار اومدن باهاش این بود که اصلا حرفاشو نشنوی . یعنی وانمود کنی گوش میدی ولی گوش ندی.

بابا پاشو کرد تو یه کفش که باید همین شبونه محسنو ببینه. هر چی گفتم مهلت بده به هیچ صراطی مستقیم نبود. مجبور شدم بهشون بگم بدون قیصر نمیشه اقدام کنیم. بابا بهم توپید: یعنی من حق ندارم پسر خودمو بدون اجازه این شازده ببینم؟!

مامان که انگار فکر میکرد با حضور لحظه به لحظه قیصر ممکنه شازده پسر حاجی سرمدی بیشتر بهمون نزدیک بشه به پشتیبانیم دراومد:

_ کوتاه بیا مرد! بزار پسره بیاد ببینیم چه خاکی میتونیم به سر بریزیم.( بعد زد پشت دستشو شروع به گریه کرد) نزار یه بلایی سر بچه ام بیاد... امیرو ببین! صبح پسره اومد دم همین خونه، چقدر خاله خاله کرد بچه! ای الهی به زمین گرم بخورن که از آدمیت بویی نبردن. چطور خونه شون بی مرد و ستون شد.

دل منم گرفت. ساعت از یک گذشته بود. شماره محسنو گرفتم و هر جور بود زیر زبونشو کشیدم کجاست اما نگفتم میریم سراغش. حالا نوبت قیصر بود که باید باهاش تماس می‌گرفتم.

بابام یه اشاره کرد به ساعت: دیر وقته... شاید خواب باشه.

مامان منتظر به من خیره شد و گفتم: عیب نداره مجبوریم.

حالا جفتشون ایستاده بودن بالا سرمو من میترسیدم زنگ بزنم قیصر الو نگفته قربون صدقه ام بره همه چی لو بره. هیچ راهی نداشتم. بابا گفت گوشیو بزار رو بلند گو. شماره رو گرفتم و تا قیصر گوشی رو برداشت هنوز حرف نزده تند تند بدون سلام گفتم: به مامان بابام گفتم میخوان برن محسنو ببینن الآنم دارن گوش میدن رو آییفونه.

مامانم حرصی چشم غره ای بهم رفت و با دست اشاره کرد: خاک تو سرت که سلامم بلد نیستی.


romangram.com | @romangraam