#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_94
بی رنگ لبخند زدم گفت: صبح باهات هماهنگ میکنم بریم سراغ محسن... حواست باشه اینورا آفتابی نشه... رد جنازه امیر رو حتما میزنن تا خونه اشو پیدا کنن. اون بچه که رفت. بفهمن محسنم خونه اش اینجاست دیگه فرارم بکنه مکافاتش مال شماست.
ته دلم خالی شد. خدا رو شکر کردم که قیصر هست و میتونم بهش اعتماد کنم
پارت۲۵
شب سختی بود. حال مامان و بابام خوب نبود ولی مجبور بودم حرف بزنم. هر لحظه بیخبری اونا ممکن بود به قیمت جون محسن تموم شه.
چقدر دلم براشون میسوخت. میترسیدم بابا سکته کنه.
آخر شب دلمو زدم به دریا... نیومدن محسن باعث شد خودبخود سر حرف باز شه و کارم آسون بشه.
من آروم آروم آمادشون کردم و بعدم سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم. حتی گفتم قیصر سر چهار راه منو دید و دنبالم کرد اما اون قسمت که خِر کِشم کرد تا خونه و فرمایشات مهتاج خانمو فاکتور گرفتم. حتی گفتم مدارکمو برام آورده تا مبادا پام گیر ماجرا بشه.
جوش و غصه خودشون یه طرف حالا مامان چپ میرفت، راست میومد با حسرت میگفت گلی فکر میکنی با این وضع این پسره بازم بخوادت؟
romangram.com | @romangraam