#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_93
حرفش دلمو گرم کرد. برگشتم یه خیز آروم برداشتم دستامو دور گردنش حلقه کردم. سرمو فرو بردم کنار گردنشو اونم محکم کمرمو گرفت: ممنونم قیصر!
_اینجوری تصویه نمیشه گلی خانم.
ازش جدا شدم. بازوهامو گرفت و خیره تو چشام گفت: میدونم حرف مهتاج برات گرون تموم شده ولی بدون نه حرف منه نه بابام.
اصلا دلم نمیخواست به اون قسمت قضیه بینمون فکر کنم.
_ اگه جوابم بهت منفی...
دستشو گذاشت جلوی دهنم: هیس!... هیچی نگو... بعد حرف میزنیم.
با لذت نگاش کردم. قبل از هر چیز اون بهترین دوستی بود که در تمام عمرم داشتم. بی اراده سرمو کشیدم سمتش و گونه اشو ریز بوسیدم. این اولین بوسه من براش بود. صورتمو قاب گرفت و با نگاهی که تو تاریکی میدرخشید خیره ام شد: این چی بود؟
لبخند بی جونی زدم: تشکر بود. به خاطر همه ی بودنات.
نوک دماغمو آروم گرفت: تشکرات خطریه گلی. آدمو یه حالی میکنه.
romangram.com | @romangraam