#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_92
_ چقدر؟
_ فردا صبح.
_ امشب!
نالیدم: صبح قیصر تو رو خدا.
_ امشب!
اینقدر جدی و تلخ بود که فقط گفتم چشم. خواستم پیاده شم که مچ دستمو گرفت. برگشتم نگاش کردم. تأکید کرد: حماقت نکن گلی... داری از جلو خونه پسر همسایتون رد میشی قشنگ به عکسی که زدن تو حجله نگاه کن... این جماعت سر نیم کیلو مواد آدم میکشن...یه کوله که دیگه جای خود داره... محسنو پیدا کنن...
نذاشتم حرفشو کامل کنه: باشه قیصر تو دلمو خالی نکن.
دستمو ول نکرد. بیشتر نگام کرد.
_ گلی من قبل اینکه هر چی باشم رفیقتم.
romangram.com | @romangraam