#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_91

دلخور بهش اخم کردم: ناراحتی برو... منم یادم میره که...

چونه امو گرفت تو مشتشو تای ابروشو بالا داد: خوش دارم یه بار دیگه تهدید کنی گلی!!

دستشو پس زدم: یه کم با آدم مهربونم باشی جای دوری نمیره.

حرفمو بی جواب گذاشت و پرسید: کجاست این بی غیرت که خواهرشو داده جلو ...

با ترس لب گزیدم: می‌رفت مسافرخونه. همراهش یه دختر شونزده هفده ساله ی افغانی تباره. خواهر اون نفر دومی که امروز...

من مکث کردم اونم دنبال ادامه اش نبود: بگیر شماره محسنو، آدرسو بپرس بریم.

_الان نمیشه، مامانم اینا میان داستان میشه نباشم.

نگاهشو ریز کرد: گند باید تا کجا رو بگیره که ننه باباتو جزو محارم حساب کنین بهشون بگین.

آب دهنمو قورت دادم. راست می‌گفت: بهشون میگم ولی زمان میخوام.


romangram.com | @romangraam