#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_89

کلافه چنگی به موهاش زد: درد و قیصر! میگی یا قراره جونمو بالا بیاری؟

اصلا فازشو نمیفهمیدم، بی ادب وسط قربون صدقه تغییر فاز میداد. البته دیگه به این اخلاقش عادت کرده بودم.

_ هر چی در مورد محسن گفتی درست بود.

یه جوری پلک بست انگار تا تهشو خوند. دوباره نگام کرد.

_ پس اونی که با دختره جیم زده محسن شما بوده... ( جدیتر شد) بودن محسنو هضم کردم، بگو تو اونجا چه غلطی میکردی؟

دهن باز کردم که انگشت اشارشو تهدیدوار جلو صورتم تکون داد: سانسور کنی، لایی بکشی، چیزی رو تغییر بدی، کلاهمون ناجور میره تو هم.

سیر تا پیاز همه چیو بهش گفتم. بدون پلک زدن، تیز و جدی فقط نگام میکرد. با ترس زیر حجم نگاه وحشیش مکث کردمو بعد گفتم: همین بود... بخدا حتی یه واو هم جا ننداختم.

یهو بهم توپید: همین بود؟!!... از این بیشتر چی داریم که همین بود؟ گانگستر شدی برا من؟... تو اون خونه بودی میرسیدن الان ...

کلافه و عصبی نفسشو هوف کشید. پشت دستشو یه جور بالا برد و کفری نگام کرد: از خدا نترسم باید یه جوری بزنم نتونی از جات پاشی.


romangram.com | @romangraam