#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_88

از خونه زدم بیرون... کوچه شلوغ بود. با عجله از یه گوشه تو تاریکی خودمو رسوندم سر کوچه... ماشین قیصر یه کم جلوتر سر کوچه بعدی پارک بود. دست و پام به وضوح میلرزید و تمام بدنم یخ کرده بود.

فقط صلوات میفرستادم مبادا یه لحظه فکرم بره سمت شک و تردید. در ماشینو باز کردم و خودمو انداختم داخل ماشین قیصر که شیشه هاش دودی بود و اجازه نمی‌داد شناخته بشم.

_ سلام!

چرخیده بود رو صندلی رو به من... بجای جواب سلام یه لحظه خیره نگام کرد و بعد بازومو گرفت منو کشید تو بغلش... سرمو فشار میداد رو سینه اش... مقاومتی نمی‌کردم. انگار به اون آغوش امن و گرم نیاز داشتم. حرف نمی‌زد اما قلبش گوم گوم زیر گوشم میکوبید.



پارت۲۴

یه تکون کوچولو خوردم ازش جدا بشم که محکم‌تر فشارم داد و آروم لب زد: وول نخور بچه! دلم ترکید امروز از دستت. بزار این دل بیصاحاب آروم بشه تا بعد بجاش باهات تلافی کنم.

چند لحظه بی‌حرکت موندم تا ولم کرد. عقب رفتمو پر بغض نگاهش کردم. یه جور بین دلخوری و مهربونی نگام میکرد. با تردید و فاصله دار و آروم گفتم.

_قیصر!... قیصر!...


romangram.com | @romangraam