#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_87

_ قیصر کمکم کن... حالم خیلی بده...

باز زار زدم. یاد امیر بدبخت و محسن و اون بلور بیچاره لالم میکرد. صداش آرومتر تو گوشم پیچید.

_ فدات شم گلی... بیام اونجا؟

_ نه... حالم بده...

زار میزدمو قیصر گفت: پس میام... آماده باش زنگ زدم بیا سر کوچه. من الان آگاهی ام. یه ساعت دیگه میرسم بهت.

_ نه... نیا نمیتونم بیام.

_ میام تو هم میای!

تماسو قطع کرد. چند لحظه همونجور که‌ کنج اتاق نشسته بودم به گوشی خیره موندم. دلم ناجور گرفته بود. اما باید قبول میکردم تنهایی هر چی تو این گند دست و پا بزنم فقط بیشتر فرو میرم.

باید به قیصر اعتماد میکردم. ساعتای نه تماس گرفت. مانتو و شالمو پوشیدم. خواستم از اتاق بیرون بزنم که چشمم افتاد به تسبیح بابام که از میخ روی دیوار آویزون بود. معمولا باهاش ذکر می‌گفت و می‌گذاشت دم دستش... با نفس رفته و استرسی که داشتم تسبیح رو برداشتم. چشامو بستم و بسم الله گفتم، یه مقدار از دونه ها رو جدا کردم. تو دلم گفتم خدایا خودت جوابمو بده. دونه دونه شروع کردم به رد کردن... بگم...نگم...بگم...نگم... به آخراش رسیدم چشامو بستم نبینم دونه ی آخر چی میشه. بگم... نگم... بگم... نگم... بگم... دیگه دونه ای نبود. چشامو باز کردم و خیره به تسبیح لب گزیدم. قلبم تو سینه میکوبید.


romangram.com | @romangraam