#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_86

رنگ از روم پرید. خدایا با اون کوله پام تا خرخره گیر بود و دیر میجنبیدم چه بسا آبروم پیش در و همسایه می‌رفت و حتی مرگ امیر رو از چشم من میدیدن.

از خالی بودن خونه استفاده کردمو شماره قیصرو گرفتم تا راحت باهاش حرف بزنم.

صداشو که شنیدم بیهوا زدم زیر گریه.

_ قیصر بخدا من گناهی نداشتم. فقط تو میتونی باور کنی... قیصر! حالم بده... قیصر...

عصبی بهم توپید: قیصرو درد! گلی گریه نکن ببینم چی میگی... میدونی نمیتونم اشکتو ببینم فقط درست حرف بزن.

بغضمو قورت دادم: قیصر!... قیصر! ...

دل میزدمو حالم بد بود.

_ جون قیصر! فدات شم، درست حرف بزن... صبح تا حالا منو دق مرگ کردی...

لب گزیدم. یه کم قربون صدقه ام که می‌رفت حس میکردم همون قیصر خودمه... نه سرگرد آگاهی...نه پسر حاجی سرمدی... فقط رفیق خودم بود.


romangram.com | @romangraam