#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_85

دلم برا محسن و حال زارش آتیش گرفت. دل میزد و حرف میزد... کلماتش بریده بریده بود و من فقط سعی میکردم آرومش کنم.

_ گلی حال بلور از من بدتره... داداششو جلو چشاش به رگبار بستن...

گوشم به صدای محسن بود و چشمای خیسم تا آسمون کوچیک حیاط خونمون پر زد. خدایا چه روزی بود امروز... خدایا میشه بیدار شم ببینم همش خواب بود؟

محسن گفت پول لازمه... بلافاصله از همون کارتی که دستم داده بود با گوشی براش پول واریز کردم.

انگار میخواست تو مسافرخونه با بلور اتاق بگیره، البته احتمالا قاچاقی و با دادن پول بیشتر به صاحب مسافرخونه...

هنوز لباسمو عوض نکرده بودم که دوباره قیصر تماس گرفت....

اینقدر زل زدم به صفحه گوشی تا تماس قطع شد. تو دلم نالیدم... کاش هنوز همون قیصر خودم بودی... خیلی بهت احتیاج دارم.

پیام اومد.

« یا جواب بده یا سرباز میفرستم کَت بسته بیارنت آگاهی، ببینم کوله ی تو توی خونه ای که امروز پسر همسایتون مرده چیکار میکرده»


romangram.com | @romangraam