#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_84

برو خونه، خیس خالی شدی... من برمی‌گردم پیش مامان امیر، بنده خدا اینجور که بی تابی می‌کنه به صبح نمیکشه.



پارت۲۳

چشمم به قدم‌های مامان بود که دور میشد و ماشین پلیس دوم که نمیدونم حکمتش چی بود.

داشتم از زور ناراحتی و نگرانی بالا می آوردم. رفتم طرف خونه و از دور به بابام سلام دادم. رفتم تو حیاط... دستم هنوز رو دستگیره در حال نرفته صدای جیغ و فریادهای دلخراش وحشت به دلم انداخت و پر شتاب برگشتم سرک کشیدم تو کوچه... آمبولانس بود.

زانوهام سست شد. جنازه امیرو آورده بودن و همه ریختن تو کوچه... پس حکمت ماشین پلیس دوم این بود. اسکورت آمبولانس بود.

سر جام وارفتم و فقط خودمو کشیدم داخل حیاط کنار سینه دیوار نشستم، حالا گریه نکن کِی بکن.

دستام میلرزید و صفحه گوشی رو نمی‌دیدم. شماره محسنو گرفتم... اینبار برداشت. انگار فقط شماره منو جواب میداد. الو نگفته هر دو تامون زار زدیم. حرفاشو نامفهوم از میون گریه هاش می‌فهمیدم.

_ گلی امیر موند سرگرمشون کنه... تا... من ... بتونم فرار کنم... گلی ... نامردا جامونو پیدا کردن... گلی امیر مُرد... جلو چشام به رگبار بستنش.


romangram.com | @romangraam