#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_83

نفسش انگار راست شد. با حسرت زد پشت دستش...که پرسیدم: امیر چی شده مامان؟

بی اراده اشکام می ریخت. بارونم بند اومده بود.

_ نمیدونم والا... سر ظهر طرفای گرجی انگار خونه دوستش بوده یه عده میریزن میگیرنشون به رگبار.

بند دلم پاره شد... نفسم رفت. پس محسن!!!

مامان ادامه داد: پلیس می‌گفت همسایه ها دیدن یه دختر و یه پسر از خونه فرار کردن.

نفسم راست شد.

مامان دوباره گفت: امیر اهل دختر بازی نبود. میگن سه تایی یه دخترو برده بودن ...

ادامه نداد فقط زبونشو گاز گرفت اما باز گفت: ظاهراً قضیه ناموسی بوده. کس و کار دختره بودن...

چه مزخرفاتی! خدایا چه راحت داشت پشت سر امیر بدبخت حرف درمیومد. صدای آژیر یه ماشین پلیس دیگه نگاه منو مامان رو به سر کوچه بخیه کرد. رنگ به روم نمونده بود. مامان گفت:


romangram.com | @romangraam