#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_82

با چه حالی رفتم تا رسیدم جلو در خونشون...

ماشین پلیس ایستاده بود جلو خونه و چراغ قرمز گردونش بیصدا می‌چرخید.

یه سرباز پشت فرمون بود. خیلی شلوغ بود. وسط شلوغی یه کم اونورتر چشمم به بابام افتاد که با یکی دو نفر دیگه ایستاده بودن و چتر رو سرشون بود. حالم بد بود. باورم نمیشد... اسم امیر رو هزار بار رو پارچه خوندم و هر هزار بار دلم ریخت اما باور نکردم.

هنوز گیج جلو در مونده بودم که مامانم سراسیمه از تو خونه اومد بیرون و با دیدنم دستمو کشید برد دنبال خودش... گریه میکردم.

_ چی شده مامان؟... یعنی امیر واقعا مرده؟!!

مامانم منو کشید کنار دیوار، بارون یه ریزه کم شده بود اما باد خنکی می وزید. هراسون تو صورتم خیره شد: گلی امروز امیر باهات چیکار داشت؟!... به من بگو مادر، پلیسا میپرسیدن کی آخرین بار دیدش.

ناباور با دستام دو طرف سرمو گرفتم. حالا فقط به محسن فکر میکردم. مامان دوباره سرشو آورد نزدیکتر.

_ دلم شور محسنو میزنه... هر چی تماس گرفتم برنداشت. اینا اکثرا با هم بودن.

خیالشو راحت کردم: نگرانش نباش یه کاری برا یکی از دوستاش پیش اومده من باهاش حرف زدم. دیرتر میاد.


romangram.com | @romangraam