#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_81

بجای صدای محسن صدای آروم بلور با لهجه خاص خودش که یه ریزه فهم کلماتو از پشت گوشی برام سخت میکرد تو گوشم پیچید... صدای اتوبوسم مزید بر علت شد که نفهمم. حرصی گفتم: الو؟!... بلور جان محسن کجاست تو چرا جواب میدی؟

از وسط حرفاش همینقدر فهمیدم که گفت: حالش خوبه ،نگران نباش...

بدتر نگرانی چنگ به دلم انداخت... انگار صدای منو دیگه نمیشنید که مدام اَلو اَلو میکرد. تماس قطع شد و دیگه هر چی شماره محسنو گرفتم می‌گفت در دسترس نیست.

درست یادمه وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس یه کم بالاتر از کوچه مون، ساعت از هشت شب رد شده بود. ولی بازم خبری از مامان نبود. فقط مدام تعداد تماس از دست رفته های قیصر بیشتر میشد.

بارون میومد و من تقریبا بدون کیف و هیچ وسیله میدویدم. کیفمو تو خونه بلور اینا گذاشته بودمو کوله پر از مواد رو برداشته بودم. رسیدم سر کوچه مون که خیلی هم عریض و طویل نبود.

یا خدا!... یه آن حس کردم اشتباه اومدم. مکث کردمو ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم. اما همون لحظه صدای شیون ته دلمو آشوب کرد. مردم سیاه پوش میرفتن و میومدن... ماتم برده بود و چشام روی پارچه سیاهی که مردهای همسایه داشتن زیر بارون میزدن در خونه امیر اینا ثابت موند. دلم ریخت... نه پاهام جلو می‌رفت نه چشام چیزی رو که می دید باور میکرد!!!

صدای امیر هنوز کنار گوشم زنگ میخورد. لحظه آخر که با کوله از اتاق زدم بیرون دنبالم اومد و ترسیده گفت: آبجی( اینجور صدام میکرد) مواظب خودت باش! میخوای دورا دور بیام مراقبت باشم؟

منم حرصی بهش توپیدم: شماها مراقب خودتون باشین من خیالم راحت تره...

ای خدا!... ای خدا!... چه بلایی سرمون اومده بود. این صدای بی تاب و پر درد صدای جیغ مامان امیر بود. صدای دو تا خواهر و برادر کوچکش بود.


romangram.com | @romangraam