#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_80

پارت۲۲

اینقدری تو خاطرات و خوشی و بدبختی خودم غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدم ته خط!...

یه مسیر طولانی رو باید برمیگشتم. غروب شده بود. پا شدم و گیج دنبال بقیه کسایی که پیاده میشدن پیاده شدم.

سرم گیج بود و تنم مثل آدمای مریض تب دار بود. یه نگاه به دور و برم کردم. اونجاها رو درست نمیشناختم اما میدونستم از خونه دور شدم.

بارون بی وقفه می‌بارید و تا پرسون پرسون خط اتوبوسیو که می‌رسید نزدیک خونه تو پایانه پیدا کردمو سوار شدم تنم خیس شد.

به خودم میلرزیدم. واسه اردیبهشت ماه هوای خنکی بود.

نگاهی به ساعت گوشیم که از اول راه رو سایلنت بود کردم. تنها کسی که تماس گرفته بود قیصر بود. نه یه بار... نه دو بار... ۷۸ تماس از دست رفته... نمیدونم چرا مثل احمقا به همین تعداد زیاد تماس از دست رفته اش هم دلخوش بودم.

نه خبری از مامان بود و نه محسن... خودم دوباره شماره محسنو گرفتم و منتظر موندم. آخ بالاخره جواب داد.

_ الو محسن؟!


romangram.com | @romangraam