#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_79

با حال بد از خونه زدم بیرون... میدونستم که دوید سمت اتاق تا لباس بپوشه و دنبالم بیاد. اینقدر داغون بودم که نمی‌خواستم دیگه باهاش رودر رو بشم. اگه میدویدم سمت سر کوچه میومد و منو پیدا میکرد. از خلوتی اون کوچه پهن استفاده کردم و پشت بوته های سبز داخل باغچه های پیاده رو نشستم.

ماشین قیصر با سرعت و صدای ترمز مهیب از پارکینگ دراومد. سرمو دزدیدم. ماشینش که از سر کوچه پیچید از پناهگاهم دراومدمو گریون در خلاف جهت حرکتش به سمت انتهای کوچه رفتم. گوشیمو روشن کردمو با چشمایی که صفحه گوشی رو از پشت پرده اشک واضح نمی‌دید تماسهای از دست رفتمو چک کردم... محسن بیشتر از ده بار... عجیب بود که مامان فقط همون طرف صبح دو بار تماس گرفته بود. طبیعتاً تا الان باید طبق عادتش گوشیمو میسوزوند از بس تماس می‌گرفت.

یه کم شک کردم. فوری شماره محسنو گرفتم. باید بهش میگفتم چه غلطی کردمو کوله رو به فنا دادم.

بوق آزاد میخورد اما برنمیداشت. کلافه و بلاتکلیف با جیب خالی تو ایستگاه اتوبوس منتظر شدم. سر و وضع دخترای بالای شهرو با حسرت تماشا می‌کردم. چقدر دنیای پر رنگ و لعابشون با من بیچاره فرق داشت. سنگینی نگاه پسری رو که تو ایستگاه نشسته بود رو خودم حس کردمو ناخودآگاه دستم رفت سمت مقنعه ام. موهای صاف خرمایی رنگمو بیشتر هل دادم زیر مقنعه و معذبتر از قبل منتظر اتوبوس موندم.

چند قطره بارون همراه نسیم رو پوست صورتم نشست. اتوبوس که رسید بارونم نم نم شروع شده بود. رو صندلی اتوبوس نشستم که گوشیم زنگ خورد. قیصر بود. با حسرت خیره شمارش شدم که هنوز به اسم کمند سیو بود. معلوم بود باور نکرده شارژ گوشیم تموم شده.

سرمو چسبوندم به شیشه اتوبوس و با حسرت از پشت شیشه ای که شسته میشد به بیرون چشم دوختم.

جسمم اونجا بود و ذهنم با تمام خاطرات اون چهار سال و رفاقتم با قیصر شلوغ شده بود. هر جای رابطمون که یادم میمود لبخند بی اختیار رو لبام جون می‌گرفت.

ای کاش قیصر هنوز همون شاگرد شوفر بود. حال گرفته اون لحظه امو فقط رفاقت قیصری میتونست خوب کنه که نه سرگرد آگاهی بود، نه پسر حاجی سرمدی... قیصری که از دار دنیا یه ننه داشت و لوتی گریش بهم ثابت شده بود.قیصری که بهم نگفته بود عاشقمه ولی جوری برام مایه میذاشت که هزارتا عاشق نمیذاشتن.




romangram.com | @romangraam