#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_78
بودن که پسرشون منو مثل یه دستمال دور بندازه و بعد بره دنبال خوشبختیش، منم دیگه به جهنم...
بغضم تو نگاه قیصر آب شد. زدمش کنار و گریه کنون از اتاق بیرون اومدم. میدویدم سمت در که مهتاج تازه منو دید و هاج و واج دنبالم اومد: ای وای! تو اینجایی دختر؟
قیصر بازومو کشید تا صبر کنم اما با هر چی توان داشتم پسش زدمو رو به اون پیرزن به ظاهر مهربون با گریه و صدایی که از خورد شدن احساسم میلرزید گفتم: اره، خدا رو شکر اینجا بودم... اما با پای خودم نیومدم... اولین باره به زور اومدم اینجا... چون ما که در شأن شما نیستیم هنوز به خیلی چیزا پایبندیم خانم.
مهتاج گیج نگام میکرد و قیافه دلسوز به خودش گرفته بود. شایدم واقعا دلش برام میسوخت.
_ عزیزم بخدا من منظوری نداشتم...
میون گریه به حرف مسخره اش خنده ام گرفت. خواستم برم بیرون که قیصر دوباره بازوهامو گرفت و عصبی تو صورتم توپید: گریه نکن گلی نذار این مزخرفات بینمون فاصله بندازه...
با نفرت پسش زدم: ولم کن... فکر کردین کی هستین؟!... چطور به خودتون اجازه میدین چون پولتون از پارو بالا میره رو زندگی یه دختر بدبخت قمار کنین؟... از من کدوم جلف بازیو دیدی که ...
مهتاج اومد میون حرفمو با اون مظلومیت مسخره اش گفت: وایی دخترم! ... حق داری منو ببخش اشتباه کردم.
قیصر عصبی سرش داد کشید و خواست تمومش کنه.
romangram.com | @romangraam