#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_77
مهتاج اما انگار قصد ول کردن نداشت: ببین پسر، هنوز اتفاقی نیفتاده... دختره خیلی خوبه ولی مادر... با ما خیلی فرق دارن... بیا یه مدت باهاش باش... دادار دودور راه ننداز... بهت قول میدم دلت آروم میگیره و چشات باز میشه... بخدا مهریه اشم کامل میدیم. والا با اون مهریه میتونه یه زندگی شاهانه برا خودش بسازه، از سرشونم زیاده.
کنار دیوار وا رفتم. سرم داشت گیج میرفت. نفسم تو راه سینه گیر کرده بود و حالم بد بود. پس هانیه یه رقیب بود!
قیصر اومد سمت اتاق تا مطمئن بشه من چیزی نشنیدم.
مهتاج بلندتر گفت:
والا خر که نیست. نمیبینه ما کجا اونا کجا؟
قیصر درو باز کرد با دیدن حال و روز آشوبم همه چیو فهمید. پس بیخود نبود اینقدر مهربون و بیصدا دل داده بودن به دل پسرشون
پارت ۲۱
تا بیاد خواستگاری منه یه لا قبا... به این امید
romangram.com | @romangraam