#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_76
_ فدات.
خندید: بوس رو لبات.
گر گرفتمو چپیدم تو حموم که وان جکوزیش از تمیزی برق میزد اما هنوز بخار آب تو فضاش حس میشد چون قیصر تازه دوش گرفته بود. انواع بوهای خوب میومد. شاید بوی شامپو و صابون و لوسیونش بود. یه کم عرق کردمو از اون تو اومدم بیرون اما حواسم بود اگه مهتاح اومد فوری برگردم تو حموم...
صداشونو از دور میشنیدم. خودمو کشیدم پشت درو از رو کنجکاوی گوش ایستادم. مهتاج داشت تعریف میکرد که رفته خونه ما و مامانم تنها بوده...
_ دختره نبود. با مادره کلی حرف زدم خیالشو بابت همه چی راحت کردم... تو راه برگشت بگو کیو دیدم؟
گوشام تیزتر شد و شنیدم قیصر گفت: کیو؟
مهتاج با یه حالت خاصی که انگار خوشحال بود گفت: هانیه رو ...
چند لحظه سکوت برقرار شد. این اسم جدید دخترونه تلنگر زده بود به ته احساسم...
دوباره صدای خشک و سرد قیصرو شنیدم: شروع نکن مهتاج.
romangram.com | @romangraam